آخرین اخبار سایت

کبوتر  

چقد دلم میخواد دخترم با چادر نمازم نمازبخونه ...یعنی میشه یه روز منم قرآن بدم دستش..؟؟یعنی میشه منم یه روز درحالی که نشوندمش روی زانوهام صورتش رو با گل آبی که خودم گرفتم  بشورم ...صورتش رو ببوسم و درحالی که مست ازبوی گل آبیم که روی صورتش نشسته  غرق عشقش بشم...غرق محبت این موجود دوست داشتنی که خداوند به من بخشیده!!!! ؟؟؟؟عشق درزندگی ام کم نیست..!! عشق به مادرم !!! عشقی که هر بعد ازظهر منو به خونه اش میکشونه ...همین که به خونه ش میرسم وادارم میکنه صورت م

ادامه مطلب  

داستان دانشجوی مهندسی ...  

 
یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود.
بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از
دختره خواستگاری کرد اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و
درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش
مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه. روزها ازپی هم گذشت و دختره
واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت "
من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت  "اگر منو
بخشیدی بیا و باهام صحبت

ادامه مطلب  

دسته گلی برای مادر  

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریهمی‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی.وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که

ادامه مطلب  

گفتگوی یک سوسک با خدا...  

سوسک گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … خدا هیچ نگفت . گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست . خدا گفت : چرا ، مال ت

ادامه مطلب  

13 - چطور قطع ارتباط کنم !  

خیلی از دختر خانمها کم کم وارد یک رابطه احساسی میشنکه فکر میکنن همون عشقه !یک نوع وابستگی و دلدادگی وقتی منطقی فکر میکنن و ازین ارتباط پشیمون هستندترس از تنهایی یا مثلا دلشکستگی طرف اونها رو عذاب میده و طعنه های گاه و بیگاه طرف آزارشون میدهبهترین راه برای قطع این رابطه ها چیه که دختر خانم احساس افسردگی نکنه ?چرا دختر خانمها فکر میکنن مورد اونها متفاوت با بقیه ست و میشه امیدوار بود ?چیکار کنه که بخاطر یک احساس نامعقول زندگیش رو تباه ن

ادامه مطلب  

10 - دختر وبلاگ نویس  

تازه بابام اینترنت گرفته بود و بیشتر اوقات اینترنت بودم وبلاگ خواندن و وبلاگ نویسی ، میرفتم وبلاگهای بقیه رو میخوندم اکثرا این مطالب رو نوشته بودم بعنوان پست ثابت : خودم آس رفیقام خاص و ....یا : من یک دختر مغرور هستم خصوصی بدی ....!یا : مخاطب خاص ندارم منظورم خداست ! بعد آدرس وبشون اسم پسر بود !! خلاصه کلی خودشون رو گرفته بودن !
ادامه مطالب رو بخونید

ادامه مطلب  

8 - دختر بد (واقعی)  

همین امسال نوروز بود داداشم رفته بود مسافرت ، کلید خونه ش رو داد گفت حواست به خونه باشهیه شب که اونجا بود واحد روبروشون پارتی دخترانه داشتن ، خیلی سر و صدا و آهنگ ، بزن و بکوب ! اصلا رعایت نمیکردن ، گفتم جوان هستن بقول خودمون بزار حالشو ببرن ! اما تا ساعت 3 همینجور سر و صدا ، تا اینکه متوجه شدم دارن میرن خونه هاشون ، چون جلو در همش خنده و سر و صدا و خداحافظی بود ، یهو انگار یکی لگد بزنه به در ، صدای در اومد ! در رو باز کردم دیدم یه دختر شاید 20 ساله ا

ادامه مطلب  

آب انبار چهل پله ___ داستان کوتاه  

هنو ز از آن چهل پله یِ تاریک پایین
می روم ، شاید بویِ تو را بیا بم

ولی می ترسم که می دانم ، نخاهم توانست
تو را بنویسم و هر شب غصه یِ یک قصه یِ
نوشته نا شده را خاهم خورد تا . . . . .

چهل پله داشت ، بهش می گفتند ، آب انبار چهل زینه
عصر ها که دختر ها از کارِ قالی بافی فارغ می شدند

کو زه هایِ شان را بدوش می کشیدند
ودسته دسته چادر هایِ شان را هم رویِ سرِشان
بطوری که تشخیص نمیدادی کی ،

ادامه مطلب  

 

داستان پيرمردی مهربان
پيرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود
 
دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت
وقتی به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت
می دانم از اين گل ها خوشت آمده است. به زنم مي گويم كه دادم شان به تو
گمانم او هم خوشحال می شود و دختر جوان دسته گل را پذيرفت و پيرمرد را نگاه كرد
كه از پله‏ های اتوبوس پايين می رفت و وارد قبرستان كوچك شهر می شد

ادامه مطلب  

عشق دلیل نمی خواد  

یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید:چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟ دلیلشو نمیدونم …اما واقعا”دوست دارم تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی… پس چطور دوستم داری؟ چطور میتونی بگی عاشقمی؟ من جدا”دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی باشه.. باشه !!! میگم… چون تو خوشگلی،صدات گرم و خواستنیه، همیشه بهم اهمیت میدی،دوست داشتنی هستی،با ملاحظه هستی، بخاطر لبخندت،دختر از جوابهای اون خیلی راضی و

ادامه مطلب  

شب نحس  

 
داستان غمگین "شب نحس"
آن شب شب نحسی بود ...با او تماس گرفت : چرا ؟ مگه من چی کار کردم ؟دختر در جوابش : تو ... نه عزیزم تو خیلی پاکی ... ولی من ... تو لیاقتت بیشتر از منه ...گفت : این حرفا چیه ؟ تو می دونی یا من ؟ من دوست دارم ... به خدا بدون تو می میرم ...دختر گفت : این از اون دروغا بودا ... ولم کن ... ازت خسته شدم ... تو زیادی عاشقی ...پسر : مگه بده آدم عاشق باشه ... ؟دختر : آره واسه من بده ... عشق دروغه ...پسر : نه به خدا من عاشقتم ...دختر : ولم کن حوصلتو ندارم ...پسر آهی کشید و

ادامه مطلب  

سوغاتی - هایده  

وقتی می یای صدای پات از همه جاده ها میادانگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میادتا وقتی که در وا میشه لحظه دیدن میرسههر چی که جادس رو زمین به سینه من می رسهآآآآآآآآآآآی ای که تویی همه کسم بی تو میگیره نفسم اگه تو رو داشته باشم به هرچی میخوام می رسم به هر چی میخوام می رسم وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم ؟گلهای خابالودرو واسه کی بیدار بکنم ؟دسته کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه ؟مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه ؟ای که تویی همه کسم بی ت

ادامه مطلب  

داستانی زیبا...  

یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر
حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند,
هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان
هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند. به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر میشود. تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...
پدر

ادامه مطلب  

تولد دختر بی نهایت مبارک...:)  

سلام...امروز امتحان آمار استنباطی داشتم و فکر کنم امتحانم خوب بود....پس فردا هم امتحان دارم(نظریه های مشاوره و رواندرمانی پیشرفته با پدر مشاوره ایران) اما فردا تولدمه و میرم تو بیست و چهار سالگی و میشه بیست و سه ساله م...تولد دختر بی نهایت مبارک....:) :* :) :*و این کادوهام هم واسه همونه....امروز دوستام کلی تبریک گفتن تولدمو، فقط دعا کنین واسه امتحان پس فردام که سه تا کتاب رو باید امتحان بدم....اونم واسه یه امتحان....ممنونم....:) :)ارادتمند:دختر بی نهایت 

ادامه مطلب  

قصه ی فرشته ی نگهبان  

روزی از روز ها فرشته ی نگهبان که مثل همیشه مشغل مواظبت از قله ی پادشا ه بود 
دید که دختر 3 ساله ی پادشا ه مشغول به بو کردن گل ها بود
که یک دفه دزدی آمد و با سرعت تمام  دختر پادشاه  را دزدید وبرد
نگهبان زبرو زرنگ  ما به سرعت به دنبال دزد دوید دزد از ابر
های نازک پرید اما نگهبان هم ازروی  ابر های نازک هم پرید
این داستان ادامه دارد 

ادامه مطلب  

داستان  

مرد جوون : ببخشين آقا ، مي تونم بپرسم ساعت چنده ؟ پيرمرد : معلومه كه نه ! جوون : ولي چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگي چي از دست ميدي ؟ ! پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم ! جوون : ميشه بگي چطور همچين چيزي ممكنه ؟ ! پيرمرد : ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كني و فردا هم بخواي دوباره ساعت رو از من بپرسي ! جوون : كاملا" امكانش هست ! پيرمرد : ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسي ! جوون : كاملا" امكا

ادامه مطلب  

هرچه باشی دوست دارم...  

من این شب زنده داری را دوست دارممن این پریشانی را دوست دارمبغض آسمان دلتنگی را دوست دارمگذشت و دلم عاشق شد ، بیشتر گذشت و دلم دیوانه ات شد من این دیوانگی را دوست دارمچه بگویم از دلم ، چه بگویم از این روزها ، هر چه بگویم ، این تکرار لحظه های با تو بودن را دوست دارمبی قرارم ، ساختم با دوری ات ، نشستم به انتظار آمدنت ، من این انتظارها و بی قراریها را دوست دارمچونکه تو را دارم ، چون به عشق تو بی قرارم، به عشق تو اینجا مثل یک پرنده ی گرفتارمبه عشق تو ن

ادامه مطلب  

کربلای دیگری در راه است؟؟  

ارزش خوندن داره.. لطفا با حوصله بخونین حسین فریاد میزند! "هل من ناصر ینصرنی"؟و من در حالی که نمازم قضا شده است، میگویم "لبیک با حسین".حسین نگاه میکند و لبخند میزند؛ و به سمت دشمن تاخت میکند،و من باز میگویم: لبیک با "ح س ی ن" .. لبیکحسین شمشیر میخورد و من سر پدرم فریاد میکشم، لبیک یا حسینحسین سنگ میخورد و من در پس خنده های مستانه ام فریاد میزنم؛ لبیکحسین رمق ندارد و باز فریاد میزند: هل من ناصر ینصرنی؟من به دوستم دروغ میگویم و فریاد میدارم لبیک یا حس

ادامه مطلب  

 

تا خدا
 نه تو می مانی نه اندوهونه هیچ یک از مردم این آبادیبه حباب
نگران لب یک رود قسمو به کوتاهی آن لحظهء شادی که گذشتغصه هم خواهد
رفتآنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماندلحظه ها عریانندبه تن لحظهء خود
جامهء اندوه مپوشان هرگزتو به آیینه ، نهآیینه به تو خیره شده ستتو اگر
خنده کنی ، او به تو خواهد خندیدواگر بغض کنیآه از آیینهء دنیا که چه ها
خواهد کرد؟گنجهء دیروزتپر شد از حسرت واندوه و چه حیفبسته های فردا ،
همه ای کاش ، ای کاشظرف این لحظه ولیکن

ادامه مطلب  

برخورد حضرت آقا  

کی از محافظان رهبر انقلاب در خاطره ای گفت: یک روز که مقام معظم رهبری به کوههای اطراف تهران برای کوه پیمایی رفته بودند، با دختر و پسری دانشجو برخورد می کنند که به لحاظ ظاهری وضع نامناسبی داشتند. آنها به یک باره در مقابل گروه ما قرار گرفتند و فرصت جمع و جور کردن و رسیدگی به وضع ظاهری خودشان نداشتند از رفتار آنها مشخص بود که خیلی ترسیده بودند واینگونه به نظر می رسید که آنها تصور می کردند که الآن آقا دستور دستگیری آنها را فورا صادر خواهد کرد. ولی

ادامه مطلب  

...  

 

برای خودت زندگی کن،کسی که ترا دوست داشته باشد، با تو میماندبرای داشتنت می جنگد....
 
اما اگر دوستت نداشته باشد، به بهانه می میرود.....
 
 
وقتی یکی را دوست دارید، آرزوھایتان آرزوھای اوست.وقتی یکی را دوست دارید، به زندگی ھم عشق می ورزید.وقتی یکی را دوست دارید، واژه تنھایی برایتان بی معناست.وقتی یکی را دوست دارید، برای دیدن مجددش لحظه شماری می کنید.وقتی یکی را دوست دارید، ناخودآگاه برایش احترام خاصی قائل ھستید.وقتی یکی را دوست دارید، تحمل دور

ادامه مطلب  

 

                                                                                                                                                                                         وقتی یه دختر به خاطر یک پسر اشک میریزه یعنی واقعا دوستش داره .                                                                                                                                                                                                                                                                                

ادامه مطلب  

اگه دیونه نشدی بگو!  

از یه دیوونه پرسیدن چرا دیوونه شدی:
گفت من یه زنی گرفتم که یه دختر 18 ساله داشت ، دختر زنم با بابام ازدواج کرد . در نتیجه، زن من ، مادر زن پدرشوهرش شد. از طرفی دختر زن من که زن بابام بود ، پسری به دنیا آورد که میشه برادر من و نوه ی زنم ، پس نوه ی منم میشد . در نتیجه من پدر بزرگ برادر ناتنی خودم بودم . چند روز بعد زن من پسری به دنیا آورد که زن پدرم ، خواهر ناتنی پسرم و مادر بزرگ او شد . در نتیجه پسرم، برادر مادربزرگ خودش بود، از طرفی چون مادر فعلی من یعنی

ادامه مطلب  

(ضحاک)  

گمان مکن که از خاطرات من پاک میشوی
بر عکس درون گور دلم خاک میشوی
وقتی عروس آرزوهای دیگری شوم
از درد دوریم سینه چاک میشوی
حالا تمام فریب های تو را خورده ام
در شعرم فقط شبیه ضحاک میشوی
وقتیکه دست عشق به خیانت آلوده میشود
جایم تو هم که باشی شکاک میشوی
حالا که سنگ شده ام شیشه میکنم تو را
آیا شبیه من تو بی باک میشوی؟

ادامه مطلب  

لکه  

ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﻣﯿﺸﻦ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ کنن . . .ﭘﺪﺭِ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ . . .ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﭘﺪﺭ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻩ ، ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭘﺴﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﻪ !ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟّﻪِ قضیه ﻣﯽ ﺷﻪ ، ﺑﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝِ اون ها ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ .ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﭼﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻪ ﻭ ﺗﻤﻮﻡ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﺵ ﮔﻠﯽ ﻣﯿﺸﻪ .ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺮﺩﻩ

ادامه مطلب  

اعترافات یک دوست  

 بعد دوست گفت: حالا من اعترافی دارم می خوام تو گوش کنی.
 دوست گفت بگو:گفت :یادته تو با دختر دیگری اشنا شده بودی 
  و میومد در باره تو از من سئوال میکرد،دوست گفت:اره
  گفت:خوب من با او دوست شدم و از او عکس و شمارش
 رو گرفتم،به من ادرس داد برا دیدنش میرفتم سراغش
 با هم خوش میگذروندیم و به ریشت می خندیدیم.
 دوست بعد از مکثی گفت:این سزای کار من است
 ولی فدای سرت دوستی ما از دنیای مجازی ارزشش بیشتر است.
 بشنو و پند گیر و به گوش بسپار

ادامه مطلب  

اعترافات يك دوست..........  

 سلام دوستان مي خوام يه حرف راستي رو براتون بنويسم.
 
 يك روز دو دوست با هم در يك روم عضو بودن،و هردو با دختري اشنا شدن
 القصه بكي از دوستها دلش در گروي دختر ماند،اما دوست ديگر با دختر با هم صحبت ميكردن.
 روزي دوست براي رفتن به دكتر از دوستش حلاليت خواست، چون ميترسيد گه زنده بر نگردد.
 دوست به دوست ديگرش گفت : مرا ببخش.ان يكي گفت براي چه، گفت: براي اينكه
 من با دخترك صحبت ميكردم و دلم نميامد به تو نگويم.
 اخر وقتي با تو بود گفتم برو و با اسم ديگر ب

ادامه مطلب  

01  

اتوبوس توی ترافیک گیر افتاده بود. هوا تاریک شده بود و مردهای میانسالی که روبه رویم نشسته بودند پیرمرد ته اتوبوس را نگاه میکردند که داشت زوایای در خفا مانده ی انقلابی که آخوندها مصادره اش کرده اند را روشن میکرد. کتابی که برایم خریده بودی را از کیفم بیرون آوردم. شعرها را یکی یکی و آرام میخواندم. روز داشت تمام میشد. نگران شدم امروز را یادم برود. اگر یادم میرفت چه کسی میتوانست آن را دوباره به من برگرداند؟
هیچکس.  و در این هیچکس چه ناتوان بودم.
چه ت

ادامه مطلب  

.....  

دخترک و پسر هر دو با هم خيلي خوب بودن اونا هر روزبه پارک ميرفتند وخوشحال
بودن اونا انگارتوي يه دنياي ديگه اي به سرميبردند اصلا به اطراف خودشون توجهي
نميکردند و فقط به خودشون فکر ميکردند تا اينکه روزاي خوشي تموم شد...
يه روزي که باهم رفته بودند پارک دخترحالش بدشد و بي هوش شد دخترتوي بغل
پسرک بي هوش افتاد و پسر هم نگران که چه اتفاقي براي عشقش افتاده بعدازاين
پسر دخترک رابرد پيش دکتر ودکتر هم بعد از معاينه دختر او رافرستاد تا که آزمايش
بگير

ادامه مطلب  

203  

چه زجری بود زندگی کردن با مردی که از محبت می ترسید . از اینکه من تو رو دوست داشته باشم . از اینکه من خودش رو دوست داشته باشم . از اینکه خودش منو دوست داشته باشه . از اینکه تو منو دوست داشته باشی . از همه ی اینها می ترسید . و محیط خونه دائم فشارهای بی امانی بود واسه جلوگیری از دوست داشتن . خدا رو شکر که تموم شد .

ادامه مطلب  

حس ِ عطرش توی ِ بغلش :ایکس  

هنوز میتوانم دستش را دور گردنم ، بوی تنش ، صدایش ، گرمایش ، مهر و محبتش را حس کنم . همه چیز سر جای خودش هست . هیچ چیز تکان نخورده . فقط کافی است چشمانم را ببندم و در فکر فرو روم . چقدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن ِ کسی را که دوست داشته از یاد ببرد ؟ و چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت ؟
+ من او را دوست داشتم - آنا گاوالدا

ادامه مطلب  

دختر-زن-ازدواج-بچه  

من الان که تقریبا داره 24 سالم تموم میشه، به این دارم فکر می کنم که باید به همین زودی زن بگیرم و 3 4 سال دیگه بچه دار شم! اما وقتی با واقعیت و وضعیت الان خودم و کشورم فکر می کنم، می بینم که 3 4 سال دیگه اگه بتونم زن بگیرم خیلی هنر کردم، چه برسه به اینکه بچه دارم بشم!ولی جدا دلم می خواد یه دختر داشته باشم همین الان!

ادامه مطلب  

 

 
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SE

ادامه مطلب  

 

پسر : عزیــــــــــــــــــــــــزم ...خیلی بهت میااااد ..واقعا قشنگه!دختر : اصلنشم نمیاد ،چاق نشونم میده!پسر : ولی فکر میکنم میادااا ...چاق هم نشون نمیده!دختر : با من بحث نکـــــــــــــــن ..میگم چاق نشون میده!پسر : باااااااااااااااشه ، چاق نشون میده اصلا!دختر : چاق خودتی ...!!پسر : ای بابا ، مگه من گفتم چاقی ..!دختر : اصلا دیگه ازت نظر نمیپرسم ...!پسر : نپُرس ... والا ، بهتر!دختر : کصاااافط ! میبینی چطور داری با من حرف میزنی؟پسر : فدات بشم ، قربونت برم ،

ادامه مطلب  

رفیقی برای تمام فصول  

 
خوشحالی بعد از امتحانا عجین شده با غم رفتن بچه های سال آخری ، از همه شون بگذرم از یار غار و رفیق شفیقم که سه سال تمام باهاش هم کاسه و هم کوزه و هم سفره بودم ، کسی که مثل خواهر درکم میکرد و درکش میکردم ، کسی که باهاش ندار عالم بودم ، کسی که اصلا برام قابل هضم نیست رفتنش نمیتونم بگذرم ، نمیخوام وقت رفتن گریه کنم ، اصلا نمیخوام . از این عزیز بزرگوار شیرین شوخ با وجدان ، این دختر همه چی تموم و تمام و کمال ، خیلی باید بیشتر بنویسم ، .... ای لعنت به ذات ب

ادامه مطلب  

من چجوري ام؟  

میدونی من چه جوری ام؟
دوست داشتنی نیستم ولی خیلیا رو دوست دارم.
بعد اگر کسی را که دوستش داشتم آدمی بود که خیلی اذیتم کرده باشه،می بخشمش،یکی مثل دینا
یکی مثل تو
حالا  من با دینا هیچ کاری ندارم ،هر چی بود برای خودش بود.
ولی تو نه 
تو حتی اگر خیلی هم بد باشی
تنها هدفم از دوستی با تو آوردنت به دنیای قشنگی بود که من از با یاد و باور خدا زندگی کردن ،گرفته بودم.
اما تو با حرفام کنار نیامدی.
همینطور که از خاطراتت برام صحبت کردی و تو بعضی مورد ها باهام مشو

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1