آخرین اخبار سایت

داستان دانشجوی مهندسی ...  

 
یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود.
بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از
دختره خواستگاری کرد اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و
درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش
مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه. روزها ازپی هم گذشت و دختره
واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت "
من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت  "اگر منو
بخشیدی بیا و باهام صحبت

ادامه مطلب  

اطلاعیه  

سلام ...
بنا به درخواست شما خوانندگان محترم مبنی بر گرد و خاک وبلاگ و آغاز دوباره فعالیت وبلاگ در قالب رمان های امیر رسایی تصمیم گرفتیم دوباره بنویسیم ...
اما نوشتن من باید همراه با استقبال شما باشه ...
تا الان داستان های حس عجیب و حنا به طور کامل در دنیای مجازی منتشر شده و مورد لطف شما هم قرار گرفته تصمیم داریم داستان راز رو براتون پست کنیم ...
عزیزانی هم که تازه به جمع ما پیوستن این وبلاگ رمان هست اگه واقعا خواننده هستید نظر بذارید و بگید چه سبک د

ادامه مطلب  

ادامه ي داستان قبليم...  

خب امروز هم مي خوام آپ كنم براتون اون هم يه داستان.......ادامه ي داستان قبليم........
خب بچه ها تو داستان قبلي گفتم كه فهميديم يه حسي بين من و جان هست بعدش من تا دو هفته رفتارم عجيب بود تا كسي با من حرف مي زد عصباني مي شدم واكي مي گفت نيوشا تو چت شده؟؟؟؟؟هيچ مي فهمي چي كار مي كني ؟؟؟يه دفعه برگشتم به واكي گفتم داداش ما كي از ژاپن مي ريم؟؟؟واكي گفت ولي براي چي آجي مگه اينجا بده؟هفته ي ديگه ولي چي شده؟من يه دفعه اشك تو چشمام جمع شد گفتم چي؟؟؟؟؟؟بعد با گر

ادامه مطلب  

دزیـــــره  

:: تعطیلات عید یه شب کل خاندان، خونه ی پسرداییِ بزرگِ خاندان دعوت بودیم. توی کتابای پسردایی "دزیره" رو دیدم و کلی ذوق کردم! دویدم پسردایی رو از بین جماعت پیدا کردم و درحالیکه صدا به صدا نمیرسد گفتم: میشه یکی دوتا از کتاباتو بردارم؟ گفت: هرکی کتاب امانت بده احمقه! چشام گرد شد و گفتم دورازجون! که ادامه داد: و هرکی کتاب امانت برده شده رو برگردونه، احمق تره! خنده م گرفت و گفتم: میبرم و پس نمیارم! گفت هرکدومو عشقت میکشه ببر...
و من عشقم کشید "دزیره" و "درز

ادامه مطلب  

 

همیشه نمی توان زد به بی خیالی و گفت : تنها آمَده اَم ؛ تنها می روم .... یک وقت هایی ،شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای .... کَم می آوری .......... دل وامانده اَم یک نَفَر را می خواهد...... 4صب رسیدم خونه .. سادگی کردم تو ترمینال .. بعدا برام بد میشه .. حس تعریف کردن ندارم .. سادگی ها نه خطا ! خطایی نکردم .. + نمیذارن ادم خستگیش و در کنه .. زنگیدن فردا بیا گزینش .. فقط میخوان ببینند تو این مدت تغییر کردی و یه کتاب هم معرفی میکنند تا مشغول شی .. بخدااا خستــــــــــــــــ

ادامه مطلب  

 

دلم یکیو میخواد...یکی که یکی باشه و یکی بمونه .. یکی که مال من باشه زبونمو حرفامو بفهمه ... یکی که فقط به چشمم نگاه کنه...فقط همین ...نگاه کنه ... سرمو روی سینه اش بگیره و همه حرفامو از چشمام بفهمه ...یکی که بفهمه خیلی بفهمه حسامو حرفامو ... دستامو ...دلهره هامو ...دغدغه هامو...یکی که باهاش پرواز کنم ...یکی که بیاد و نره ..هیچوقت نره ...
دلم یه دل سیر گریه میخواد ..رو شونه های کسی که ..نه رو سینه های کسی که مال منه و هیچوقت نمیخنده به گریه هام ...چقدر دلم تکیه گاه می

ادامه مطلب  

نقطه روشن پیاده رو  

همیشه دوست داشته ام با آدم هایی که هر روز از مقابلم در پیاده رو رد می شوند ، حرف بزنم . میخواهم ازشان بپرسم وقتی که برای اولین بار نگاهشان به من افتاد چه حسی پیدا کرده اند و چه حدسی زده اند و دوست دارم که آن ها هم همین سوال را بپرسند و کسی که با نگاه ممتدش مرا نگاه می کند کنجکاویم برای سوال پرسیدن از او زیادتر می شود . وقتی که یک آقای حدودن چهل ساله با کت و شلوار رسمی و چهره ای اخم آلود در خیابان راه می رود ، دلیل اخم آلود بودنش چه می تواند باشد؟ یک

ادامه مطلب  

نشکنـــ  

سرگرمی تو شده بازی با این دل غمگین و خستم !
یادت نمیاد اون همه قول و قرارهایی که با تو بستم !
با این همه ظلم تو ببین باز چه جوری پایه این همه قول و قرار من نشستم !
نشکن دلم و به خدا آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز !
نگو بی خبری نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز !
نگو بی خبری نگو نمیدونی وقتی که نیستی گریه شده کار این دل عاشق شب و روز!
دیوونه نکن دلم و آهم میگیره دامنتو عاقبت یه روز !
نگو بی خبری نگو نمیدونی دلم پر از یه نفرین سینه سوز !
نگو بی خبری ن

ادامه مطلب  

داستان خلقت زن توسط خداوند  

داستان خلق زن توسط خداوند
 
از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت.فرشته‌ای ظاهر شد و عرض کرد: “چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟”خداوند پاسخ داد: “دستور کار او را دیده‌ای‌؟باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.بوسه‌ای داشته باشد که بتواند هم

ادامه مطلب  

ترســـــــــــــــــــــــــــــــــناک  

 
کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا که فقط ۱۲ کلمه است داستان زیر است که نویسنده‌اش مشخص نیست !
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند !!؟
شاید به ظاهر زیاد ترسناک نباشد اما فکر و هوشی که تنها با ۱۲ کلمه بشه یک داستان ترسناک خلق کرد خودش یک نوع هنرمندی هست -
واسه همین تصمیم گرفتم این مطلب رو بزارم براتون – برای من که جالب بود امیدوارم برای شما هم جالب بوده باشه !!!

ادامه مطلب  

...  

نمیدونم الان خوابی یا بیداری
نمیدونم دوست دختر یا عشق جدید داری یا نه
نمیدونم اصلا بمن فکر میکنی یا نه
شاید از من متنفر شدی
ولی الان دلم میخواست بغلت باشم..موهای بلند و لختم رو که عاشقش بودی بریزم دورم بیام بغلت و موهام صورتت رو بپوشونه
دلم میخواد سرمو بذارم رو سینه عضلانی قشنگت
بدن سفت و ورزشکاریت
دوسدارم توی چشام نگاه میکنی..ببینم چقدرتحمل چشامو داری
یادش بخیر
چه شبا و روزایی که اس بازی میکردیم..میحرفیدیم..همو میدیدیم
ینی ممکنه که برگردی؟؟

ادامه مطلب  

 

دل سپردن دست او دیوانگیست
اه غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است
فکر می کردم که او یار من است
نه فقط در فکر آزار من است
یک شب آمد زیرورویم کردو رفت
بغض تلخی در گلویم کردو رفت
مذهب او هرچه باداباد بود
خوش به حالش که اینقدر آزاد بود
بی نیاز ازمستی می شاد بود
چشمهایش مست مادر زاد بود
یک شبه از عمر سیرم کردو رفت
من جوان بودم پیرم کردو رفت

ادامه مطلب  

خنده را باور ندارم  

دارم از خودم انتقام کودکی ِ مثله شده ام را می گیرم . رنج من از اندیشه هایم نیست ، رنج من از خونی است که در رگانم است. باید یکی یکی دکمه های تنم را باز کنم تا از شکاف ِاین سینه ی حسرت کشیده برخیزد تمام ِ پروانگی ام. تمام تنم در تب ِ عرق می سوزد.دارد بالا می آید درد تا زبانه کشد از میان تمام استخوانگی ام.آه که سینه ام چقدر تنگ می شود این روزها .

ادامه مطلب  

درباره ی استاد امیرخانی..  

 
 
بعدازظهر یک شنبه آقای رضا امیرخانی نویسنده ی داستان های"منِ او" "ارمیا" "غیدار" و... مهمان شهر ما و دفتر تبلیغات بود.
نویسنده ای که تمام موفقیت خود را مدیون نُت برداری هایش در هرزمان و مکان می دانست.. او صمیمانه از تجربیات 20سال نویسندگی اش گفت و از سفرهایی که رفته بود... او که به تعبیر دوستم-بهار- تماما خودش بود و ادای روشنفکری را درنمی آورد.
در تمام طول آن 1/30 دقیقه ی کلاس، تنها یک حرکتِ او، مرا به تحسینش در دل واداشت؛ دقایقی از کلاس گذشته بود که

ادامه مطلب  

پژوهشی در داستان "شاه و کنیزک" مثنوی معنوی  

داستان شاه و کنيزک نخستين داستان مثنوی و نخستين سخن مولوی پس از ذکر ماجرای نمادين و تمثيلی نامۀ نی است.
به احتمال قوی به سبب قرابت زمانی و مکانی نی‌نامه با اين داستان، يکی از
جدی‌ترين داستانهای مثنوی است و همان گونه که مولوی تمام آن را که در مثنوی
بيان آن را در نظر داشته، در نی نامه بيان کرده است1،
در اين داستان نيز غالب اصول و عقايد مربوط به جهان بينی، تجارب روحانی و
حياتی و ماجرای روح آدمی در جسم را در قالب داستانی تمثيلی بيان کرده است.
د

ادامه مطلب  

 

این چند وقته همچنان مهمون بازی ادامه داشت و یه دو سه روزیم طوطی اینا مهمونمون بودن.....چهلم عمومم پریروز تموم شد و خسته و کوفته با مامانینا اومدیم خونه ماا....شبم بالاخره مامان و خواهرم برای اولین بار اونجا خوابیدن....دیروز بعد از نهار جمیعا رفتیم خونه دخترخاله و بعد شام رفتیم با طوطی و خانمش و داداش کوچولوم  بیرون...اول قهوه خونه مونوری بعدم دور دور...هرچند اولش من با شهاب قهر بودم سر دیر اومدنش و موقع خوابم سر یه مزاحم عوضی که به شهاب زنگیده بود

ادامه مطلب  

گزارش جلسه 11 خرداد 93  

*اولین دوره جایزه ادبی اوسنه*
از کجا بدانیم داستانی داریم برای نوشتن؟ اهمیت پایانِ یک داستان چقدر است؟ چگونه خود منتقدِ خودمان باشیم؟ خود منتقدی چیست؟ اهمیت بازنویسی در یک داستان؟ بازنویسی یک داستان چه هنگام تمام می شود؟ ویرایش باید روی چه قسمت‌هایی از داستان انجام گیرد؟ قضاوت، آری یا نه؟ اهمیت وجود انفجار در داستان؟ انواع انفجار؟ چگونه یک خواننده بی‌میل را سرِ ذوق بیاوریم؟ کدام صحنه‌های داستان‌مان را دوست داشته باشیم؟
اگر فکر کرده‌

ادامه مطلب  

انتخاب کار برترِ کارگاهی  

سلام، طبق برنامه و برای به سرانجام رساندن اولین کارگاه داستان با شیوه جدید که قرار است ختم شود به انتخاب کارِ برتر کارگاهی، داستان هایی را که تا کنون فرستاده شده اند بدون نام نویسنده‌شان و به ترتیب زمان دریافت شماره گذاری کرده و در ادامه مطلب این پست قرار داده‌ام، از امروز دوستان فرصت دارند داستان ها را بخوانند و پس از انتخاب داستانی که دوستش دارند، شماره آن‌را در خاطر نگه داشته و روز یکشنبه در جلسه انجمن به آن رای‌ بدهند(کاملا واضح است ک

ادامه مطلب  

ارثی که به خیلیا رسید  

این هم یه شعر بی قالب ،بی وزن....حالا چطوری اسمشو گذاشتم شعر الله اعلم
;)
 
اگر این دنیا پر از بدیست
اگر رسم آدم ها برادر کشی ست
 
اگر مزه خیانت چشاندن 
اگر زخم خنجر به پشت ها نشاندن
اگرروح ها را به عصیان کشاندن
 
همه نسخه زندگی ها شده
 
اگر دروغ و ریا روزی سه لیوان
برای رفع عقب افتادگی ها
 
اگر خنده بر گریه دیگران
برای درمان افسردگی ها
 
اگر خون مکیدن از این و از آن
برای بهتر شدن زندگی ها
 
تجویز می کنند
 
اگر قلب ها نه جای محبت
نه جای عشق،نه جای صدا

ادامه مطلب  

داستان نویسی  

به نام خداوند جان و خردبا درود و احتراماز
همه دانشجویان که آثار ادبی دارد از جمله داستان نویسان دعوت می شود تا
آثار خود را جهت نقد و تحلیل جمع آوری و مکتوب نمایند. این جانب با همکاری
خانه ادبیات افغانستان و مسول بخش داستان خانه، داستان نویسان مطرح و موفق
کشورمان ، قرار بر این شده است تا آثار جمع آوری شده را جهت بررسی و نقد
بهتر و شکوفا شدن استعدادها، ارسال نماییم و یک جلسه برای نقد و ارائه
حضوری هماهنگ شود. امید است قشر فرهنگی دانشجو، قدم ه

ادامه مطلب  

نوحه سیب سرخی  

به صف شدن
همه ی سینه زنا
حی علی حرمت
نور خدا
از توی عرش
یکی فریاد میزنه
دیوونه ها
پیش به سوی کربلا
(کسی که مهر
تو به دل داره نمیشه پیر
یه عمره که
دلم شده به عشق تو اسیر
میون جمع
عاشقا و جمع نوکرا
اگر صدامو
میشنوی دست منم بگیر
تو بهترین
رویایی،مه زیبایی،شه بالایی
شهید
عاشورایی،دم عیسی یی،گل زهرایی
حسین
اباعبدالله اباعبدلله ابا عبدلله)
دلم خوشه برا
تو سینه زنم
وقف شمام روح
و جون و بدنم
فقط اغا زیر
لب دعام اینه
پیرهن سیاه
بشه آخر کفنم
(دوباره این
د

ادامه مطلب  

دیوان شمس مو لانا شماره ۱۶ ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا  

دیوان شمس مو لانا شماره ۱۶ ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیا
ای یوسف آخر سوی این
یعقوب نابینا بیا                               ای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا
از هجر روزم قیر شد دل
چون کمان بد تیر شد                        یعقوب مسکین پیر شد ای یوسف برنا بیا
ای موسی عمران که در
سینه چه سیناهاستت                     گاوی خدایی می کند از سینه سینا بیا
رخ زعفران رنگ آمدم خم
داده چون چنگ آمدم                       در گور تن تنگ آمد

ادامه مطلب  

بی آن که بازگشتی باشد قلب من می تپد  

داستان من غم انگیزه, خوب البته هر کسی در مورد داستان خودش اینطوری فکر می کنه. فکر می کنه غم انگیزترین و وحشتناک ترین اتفاق برای اون فقط افتاده در صورتی که وقتی با هم صحبت می کنیم می بینم همون داستان در روایتی دیگه برای ما که اونو خیلی دور از ذهن واسه خودمون می دونستیم اتفاق افتاده.
آره خوب داستان من غم انگیزه اما چیزی که جالبه اینه که من در وهله اول هیچ وقت عمق قضیه رو متوجه نمی شم شوک زده باقی می مونم. مث داستان مجا طوری که امکان داشت برای تسلی

ادامه مطلب  

دل درد  

سلام!چندروزه دل درد عجیبی دارم،امتحان آخرم،11هم هست وخیلی سخت،دیروز روزه گرفتم،نتونستم از تشنگی وگشنگی ودل درد درس بخونم،حالم بدشد،تماس گرفتم دوستام دیدم نامردا هیچکدوم بخاطرامتحان روزه نگرفتن!دیگه از تاثیرات دوست ناباب منم روزه نگرفتم:)ولی الحمدلله حالم بهتره وباتمرکز بیشتری میخونم،قرار شد دخترخاله ام واسه12هم وقت بگیره بریم اپیلاسیون!دوتانمره هام اومد،خداروشکر پاس شده،فعلا ترس از مشروطی دروجودم رخنه کرده،اینترنت و چشم نکنم الان ا

ادامه مطلب  

 

هنوز از یادت آویزانمبا دردی برابر با سیصد سالبی تابی...در قلب سینه سرخی کهمبهوتِ سرخی سینه اشحدس نمی زند مُردهمن از بابتِ نداشتن توتا اَبَد به خودم بدهکارم..
 
همه وقت باریده ایاما برسرزمین دیگریبی انصاف !من اگر سنگ هم بودمبه لطافتِ کمی باراناحتیاج داشتم.
 
 

ادامه مطلب  

شعر در مورد میلاد یگانه منجی عالم بشریت حضرت مهدی (عج)  

             دلم امشب به سینه زندانی است              سینه امشب پر از پریشانی است
             هم شکسته دلم دل خونین                    هم دو چشمم دوباره بارانی است
             دل من در هوای دلبر خویش                نا امیدانه خسته طوفانی است
             گله دارد ز من و می پرسد                  خانه اش را بگو نمی دانی؟
             گفتم ای دل برای دیدن تو                   می رسد او به رسم مهمانی
             می رسد مثل یک نسیم از راه          

ادامه مطلب  

First Sight Love- chapter 30 (FINAL CHAPTER)  

خوب دیگه!!
به پایان این داستان رسیدیم.... اولین داستان من توی این بلاگ!!
یه جورایی حس خوبیه! تجربه ی خیلی جالبی بود که امیدوارم بتونم ازش توی داستانهای بعدی استفاده کنم.
خوب دیگه... بفرمایید ادامه!!
پ.ن: عاشق این عکس آدامم! خیلی جیگر شده اینجا!

ادامه مطلب  

Time For Miracles -chapter 1  

سللللاااااامممممم! 
من برگشتممم!!! با یه داستان جدید.
امیدوارم همه امتحانات رو خوب گذرونده باشن. با بچه های سوم هم ابراز هم دردی می کنم! اشکمونو در آوردن!!
بی خیال!! داستان جدیدددددد! :)) 
اومدن این داستان به معنی پایان داستان قبل نیست. اون هم در کنار این یکی ادامه داده می شه. 
می خواستم خلاصه بنویسم، ولی نمی خواستم سورپرایز رو خراب کنم. پس برین ادامه!!
 

ادامه مطلب  

Sens and Sensibility  

این داستان Sens and Sensibility دهنمو سرویس کرده
هی بخون خلاصه دربیار برو کلاس شروع کن به تعریف کردن قصه
لامصب مگه تموم میشه
خدا لعنت کنه خانواده Dashwood با این دختراش و قصه های عاشقانشون
 
+ همچین داستان معروفی رو با خاک یکسان کردم عجب آدمی هستم من
از شوخی گذشته داستان خوب و جالبی ِ
ولی وقتی بیشتر لذت میده که برا خودت بخونیش نه اینکه مجبور شی خلاصه بگی

ادامه مطلب  

news  

سلام به همگی...براتون یه خبر اوردم...
با خودم فکر کردم که نوشتن داستان جدید بهتر باشه...که این بار شخصیت هم میپذیرم...اگه هم میخواید که داستان قبلیم رو بخونید میتونید به این وب برید...
U-kissiranian2.mihanblog.com
حالا هم برای توضیحات بیشتر برید ادامه..!

ادامه مطلب  

داستان  

سلام دوستان
قراره به زودی یه داستان کامران وهومنی توی وب بزارم.....
لطفا قبل از خوندنش موارد زیر رو بخونید
۱-این داستان واقعیت نداره
۲-قراره کامران وهومن هم باشن
۳-لطفا بعد از خوندنش نظر بدید
و در اخر اینکه
دوستون دارم خیلی زیاد
—–-—▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒—–-▒███████████▒—▒████▒▒▒▒▒▒▒███▒-▒████▒▒▒▒▒▒▒▒▒███▒……………….▒▒▒▒▒▒-▒███▒▒▒▒▒███▒▒▒███▒…………..▒██████▒-▒███▒▒▒▒██████▒▒███▒……

ادامه مطلب  

شعر  

بغض به سینه می رود               پهنه به پهنه لب به لب
اشک زدیده میرود                    چشمه به چشمه  ،یم به یم
همچو هزار در غمت                شاخه به شاخه ، گل به گل
ناله زدل بر آورم                       سینه به سینه ،دم به دم
بر سر زلف عقده با                    حوصله شان می کشم
حلقه به حلقه مو به مو              طره به طره ،خم به خم
رحلت امام خمینی (ره)
 
خدا امشب ولیش را ولی داد         جمالی منجلی نوری جلی داد
حسین بن علی چشم تو

ادامه مطلب  

داستان کوتاه قهرکردن گنجشک باخدا  

داستان کوتاه قهرکردن گنجشک باخدا

جی۵ لاین : گنجشک با خدا قهر بود روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت .فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
“می آید. من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و تنها قلبی هستم که درد هایش را در خود نگاه می دارد.” و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.فرشتگان چشم به لب هایش دوختند گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود.با من بگو از آن چه سنگینی سینه ی توست. گنجشک گفت :لانه ی کو

ادامه مطلب  

 

آخرین مدل حالگیری!!!
دخترجواني از ايران براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد.
پس از دوماه، نامه اي از نامزد ايراني خود دريافت مي کند به اين مضمون:
مريم عزيز، متأسفانه ديگر نمي توانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!! ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست باعشق :بهزاد
دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران و

ادامه مطلب  

حتی آنقدر بزرگ که "استاد" صدایشان کنی  

مدرسه که می رفتیم معلم دینی مان می گفت خدا توی قلب هر کس یک نقطه خیلی ریز گذاشته که همه عشق و علاقه ها و انس و الفت آدم ها با همدیگر از همان یک نقطه سرچشمه می گیرد. ربطی هم به قد و هیکل و سن و تحصیلات ندارد. بزرگ ترین آدمهای دنیا هم اگر قرار باشد بروند توی نقطه عشق ، ریز می شوند و می روند و همانجا می مانند...
 
+این فینگیلی ها هم آمده اند خانه ما مهمانی. قرار است بعدش با دخترخاله جانم بروند خارج. از همین حالا که نرفته اند دلم تنگشان شده...
 

ادامه مطلب  

یک روز ... در اواخر داستان  

اینام خب مطمئنم همیشه ی همیشه های همیشگان یادم میمونه (اگه تا همین فردا یادم نره البته) شار مغناطیسی میشه آب کس / اف مساوی ایکیوسان /کیو میشه صابون سیو/اف میشه کیوی رو بذار تو سینی / پی میشه ویای / ایران همیشه پیروزه ! اره جان عمش چن چن شد بازی نیمه اول ک یکی خوردیم از آنگولا / شار میگه تو فوضولی نکن ! بیل در سینه ی آلفا  [با تشکر از خودم ،  خانوم بهتاجی عزیز و انگشتان بیرون از دمپایی خانوم پورصدیق  ]

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1