روز پنج شنبه دوباره وعده ی دیدن یاره....  

بدون شک امروز یکی از بهترین پنج شنبه های عمرم بود. و نمیدونم دیگه کی دوباره تکرار میشه.
حس و حال خوبی دارم و پر از انرژی و اماده ی رفتن هستم.
برای پنجم بلیط هواپیما گرفتیم. از تهران به بیرجند. تا تمام وسایلم رو ببرم و دیگه به مدت ۵ ماه موندگار بشم.
امروز به مامان بزرگم سر زدم و دیگه باهاش خداحافظی کردم.
برای روز شنبه عصر با عاطفه قرار گذاشتم تا بهش شیرینی قبولی رو بدم.
فردا بازم کلی کار دارم باید بقیه ی وسایلم رو جمع کنم.
 

ادامه مطلب  

 

یکی از دوستای پاکستانی قدیمیم که اوایل که اومدم اینجا همسایه ام بود و حالا برگشته کشورش برام پیام گذاشته  : امیدوارم خوب باشی .یادت هست یک آلبوم آهنگ بمن معرفی کرده بودی بنام "ری را " پیدایش کرده ام و هر روز در راه برگشت از کار بهش گوش میدم . منم براش نوشتم : من خوبم کمی درس و پیاده روی و سریال نگاه کردن ...و هر روز گوش دادن به صدای قلبی که خیلی تند درونم میزند . 
چند شب پیش رفتیم یه تولد . یه مهمونی که کمی شبیه مهمونی هایی بود که توی خونه ی من و همسر س

ادامه مطلب  

333  

از همینجا سلام گرممو به زندایی عزیزم ، خاله بزرگم و خاله یکی مونده به آخریم میرسونم
باور کنید عاشقتونم
آخه اینا همه قرار گذاشته بودن امروز از صبح بریم پیک نیک...اول قرار بود تا غروب باشه!بعد یهو جو گرفتشون قرار شد شامم بمونن تا نصف شب برگردن!منم جوش آوردم گفتم آقا شورشو درنیارید اونجوری من نمیتونم بیام...
حالا چی شده؟ بارون همه کاسه کوزشونو زده به هم
باور کنید خیلی دوسشون دارما ولی خوب آخه زیاده روی میکنن خوب
من که نمیتونم برم از صبح تا شب آر

ادامه مطلب  

13-عروسی میریم .  

خب خواهرم اینا دیروز اومدن خونمون ... جیگر خاله ب محض دیدنم پرید بغلم ...تنها کسی ک عاشفانه ب اغوش میکشمش ... البته نه تنها کس!! جیگر عمه هم هست دیگه اونقدر این بشر با نمکه که دوست داری درسته قورتش بدی ...دوتاشونو عاشقانه می پرستم .خدا حفظشون کنه .تازه دارم باز خاله میشم ۶ماهه تو شکم مامانشه .وای ... اٍبی ...تو چ میکنی با  این صدات ... میخوام یه شعر واسه وبلاگ بذارم از اٍبی که بنفشه هم داره توش :)) ست میشه :) دارم الان گوش میدم تنهام  ،تازه خونه رو هم جاروکش

ادامه مطلب  

تولد مهدیس  

سلام
دیروز 16 مرداد ، تولد مهدیس بود . مهدیسم دیگه 9 ساله شد
واسش جشن تولد گرفتیم که خیلی خوب بود و خوش گذشت
خاله های گلم : خاله صغری ، خاله سارا ، خاله لیلا (همه چی تموم) و خاله ثریا - زن دایی هم اومده بودن که جا داره از همین جا از همشون تشکر کنم 
دختر خاله ی عزیزم ، آیدا هم اومده بود (عاشقونه)
خیلی خوش گذشت به من و اسما و آیدا و سوگند ، حال کردیم فراوان
جای زن داداش عزیزم و داماد محترممون بسیار خالی بود
جای دو برادر عزیز تر از جانم ، بسیار بسیار بسیار

ادامه مطلب  

11  

 دقیقا ده روز دیگه تا اخر تعطیلاتم بیشتر نمونده ک البته تا چند لحظه دیگه میشه 9 روز! 
امروز رفتم خونه ی خاله! اسباب کشی داشتن رفتم کمکش کنم! 
خبررررررر خاصی نیست. ی چند روزی بود دپرس بودم ک خداروشکر حالم بهتررررر شد! تازشم دیگه بی اعصاب نیستم! 
خیلی وقته چت روم نرفتم. یعنی دیگه حوصلشو ندارم. همشون ادمای بی فرهنگین! ههه مینا میگه الی کسی ک وقتشو تو چت روم میگذرونه خیلی ادم مزخرفیه ک انقدر وقت ازاد دارع! با حرفش موافقممممممم بدجوووور! البته منم قب

ادامه مطلب  

10  

خب یکماه دیگه همیچین شبی تولدمه!هوررررااااااا
امروز عصر با مامان رفتم ملاصدرا واسه قلم چی!تو راه برگشت بودم ک مینا بهم ز زد گفت الی میخواییم بریم سینما تو برو تو پاساژ زیتون بشین میاییم.منم رفتم تو زیتون البته تنهایی!مامان رفت خونه...
یکم تو پاساژ چرخیدم.ک نانا و مینا و خاله ی مینا اومدن.امروز نتایج کنکور اومد!نانا حقوق اورده!مینا هم پرستاری...البته پرستاری مینا یکم جریان داره!مینا ی شلوار جین خرید.نانا ی مانتو!انقدر با فروشنده ها چونه زدیم ک

ادامه مطلب  

آره بارون می اومد.....  

5 شنبه آخر سال برایمان آش می آورد.آخرین 5 شنبه بابا باهاش شوخی می کرد: خانم ما از صبح منتظر آش ایم آ.مردیم از گشنگی.خندید،به زیبایی شکوفه های وجودش خندید: وای من شرمنده ام.پالتوی کرم خوش رنگی پوشیده بود،کیف "لویی ویتتون" قهوه ای و روسری نارنجی رنگ.خوشتیپ تر از همیشه.جواب مادر را داد: والله ماجرای این آش طولانیه!از همان خنده های قشنگ اش تحویل داد:مادربزرگ من عاشق آش بود،از وقتی فوت کرده من هم هر 5شنبه آخر سال به نیتش آش می پزم.دفعه بعد که دیدمش تول

ادامه مطلب  

امیرمهدی  

من از صبح که بلند میشم تاشب بازی میکنم خیالبافی میکنم یا دو چرخه بازی میکنم خلاصه خیالبافی مانند نام های عمر خنده های باران ماهی حمید و بهناام و غیره نقش های من محمد مهرداد حمید  دایی مرود که اسم جالبی بود من بزرگ شدم میخوام  بازیگر بشم شاید باور نکنید که بازیگری رو خیلی دوست دارم به خاطر همین خیالبافی میکنم خلاصه من با پسر خاله دختر خاله ام هم خیالبافی میکنم من می خوام برم کلاس چهارم اما خیلی ریزه میزه ام شاید باورتون نشه که می خوام برم کلاس

ادامه مطلب  

 

طرف خواهر رفیقشو برداشته برده خونه ...بعد از رفیقش شاکی ام هست، که چرا ناراحته! خب داداش من خوارشو آره! ناراحت نباشه؟بعد ما به دختر خاله رفیقمون جرات نداریم پیشنهاد بدیم، نکنه بی معرفتی و بی چشم و رویی باشه...ملت چی میخوان از جون زندگی؟

ادامه مطلب  

((یـــــا خیر حبیب و محبوب... ))  

دوسال قبل برای خواستگاری دختری که خاله کوچکمان معرفی کرده بود رفتیم و مادرش چنان بی احترامی به من کرد که حد نداشت.چندباری خواستم جوابش را بدهم اما حتی یک کلمه حرف نزدم از اول جلسه تا انتها..چندروز قبل از خاله سراغ آن دختر را گرفتم گفت راستش را بخواهی مادرش چندباری زنگ زد و عذرخواهی کرد و سراغت را گرفت و گفت که بد کرده !! حتی گفته بود به خواهرزاده ات بگو بیاید خواستگاری دخترم و خاله از ترس و خجالت چیزی به من نگفت..گفتم چرا نظرش عوض شد؟او هم نمیدا

ادامه مطلب  

دروغ می گویند زمان همه چیز را حل می کند...تو رفته ای و من هر لحظه دلتنگ تر می شوم  

وبه نام تو..
مستاجر پدر بزرگ بود...مستاجر خانه ی قبلی پدربزرگ...آماده بود در خانه ی پدربزرگ...خانه ای که با خانه ی مستاجر حدود یک کوچه فاصله داشت...مامان می دونست..می دونست که من خیلی وقت است می خواهم حیاط آن خانه را ببینم...اجازه گرفته بودیم و با خاله ها رفته بودیم در خانه...در می زدیم..من هنوز یادم بود در را باید یک هل بدهی...در می لرزد و جلو می رود...همه ی این ها را یادم بود...هی با خودم نذر و نیاز می کردم حداقل درخت انار و گردویش سر جایش باشد...من تمام حو

ادامه مطلب  

خاله ی عجیب و غریب!!  

دیشب یکی از جالب ترین شب های زندگیم بود!!در اینکه ما خانوادگی آدمای جالبی هستیم شکی نیست ولی دیگه حرکت دیشب خاله م در نوع خودش جزو اولین ها بود:))اصلا باید تو کتاب رکورد های گینس ثبت بشه!
اول یه نکته ای رو متذکر بشم که این خاله ی من ساکن شهریه که 1 ساعت با شهر ما فاصله داره!
ماجرا از این قرار بوده که خاله م زنگ زده خونه دو سه روز پیش که منو شام دعوت کنه خونشون!بعد منم که درگیر بیرون رفتن با رفقای جان و جمع کردن وسایل و رسیدن به خود بودم گفتم بیخیال خ

ادامه مطلب  

برگ دوم...بی خواب که باشی..  

دیشب باز بی خواب بودم..پیرهن خواب نازک بی استین سبز قدیمی هم به تنم سنگینی می کرد.. درست مثل زره جنگجویی خسته و بی رمق..
پنجره ها و در قدی تراس را چهار طاق باز کردم..انگار که یکی از دیوار ها را برداشته باشی..سیاهی آسمان پر بود از ابرهای تکه تکه..
سر شب دوش گرفته بودم..موهام رو سشوار کرده بودم..برای خودم با حوصله و وسواس بی دلیلی سالاد درست کرده بودم..ناخن های پامو بعد از مدت ها به سرسری ترین شکل ممکن لاک زده بودم ..و تمام مدت سرفه های تک تکم موزیک متن

ادامه مطلب  

سالگردها  

و دیروز اولین سالگرد جشن حنابندان ما بود...هفتم شهریور
......++دیروز همه خونه خاله جمع بودیم و کارت دعوت عروسی پسرخاله رو نوشتیم.....
.....++چهارشنبه صبح داداش میاد...دقیقا یک سال از اخرین دیدار میگذره.....
.....++رنگ مو شرابی تیره یا قهوه ای کاملا تیره متمایل به مشکی?!!!....

ادامه مطلب  

سید سجاد به دنیا اومد  

امروز ساعت هفت ونیم نی نی به دنیا اومد ولی بخاطر بد حال بودن خاله تا 10 تو ریکاوری بودن
پسر گلمون خیلی کوچیک بود 2100 وزنش بود 32 دور سرش و47 قدش ولی مثله ماههیک روز باخاله بیمارستان بودم بعد اومدم به طرف خونه با خاله بزرگه
یک روز قم بودم دوباره فرداش با بابا رفتیم مرقد امام

ادامه مطلب  

قاطی پاتی  

یه شب قبل از اول مهر با دخی خاله و بابا و مامان و خاله و دخی خاله مامان رفتیم پیش خاله مریم تو راه دخی خاله مامان برای بار هزارم ازم پرسید چه رشته ای هستی؟منم واسه بار هزارم گفتم گراااااافیک شروع کرد ب حرف زدن ک این چه رشته ای هست اصلا ب درد نمیخوره و این حرفا از نظر  خانواده مادریم و پدریم همه یا باید ریاضی بخونن یا تجربی بخاطر همین خیلیا بهم گفتن چرا این رشته رو انتخاب کردی جواب بعضی هارو میدادم بعضیا هم نه چون میدونستم درکش نداشتن یه شب هم پس

ادامه مطلب  

دلنوشته "چرخنده" برای یزدیها+عکس  

سلام... اندازه دستان کوچک دختران و پسران پاک دل ، جا مانده بر کف دست نه! بر قلبم ... فرزندان این آب و خاک. فرزندان ایران زمین .. .به یاری گروه های جهادیه بسیج دانشجویی یزد تعلیم می بینند. ...خوشحالم ، خدا رو شاکرم که در دور افتاده ترین روستا ها هم نشاط در کودکان سرزمینم موج میزند ... زنگ صدای خوش لهجه* خاله جان خاله جانتان *تا همیشه در قلب می تپد ... امروز " جون از پاکی ها ، از صداقت محض ، از ساده دلی ، از ساده زیستی ، از زنان قوی ، مردان شجاع و کودکان پاک عا

ادامه مطلب  

ملاقات آيلين و خاله‌بيتا بعد از 15 روز دوري در مهد بهرنگي  

ملاقات آيلين و خاله‌بيتا بعد از 15 روز دوري در مهد بهرنگي
دختر خوشگل ماماني از وقتي جشن خداحافظي برپا شد ديگه مهد نرفتي.
آخه از يه طرف خاله بيتاديگه نمي‌اومد و از طرفي خاله فرزانه و نيز كمك‌مربي و خاله‌يگانه هم كه مسافرت رفته بود.
همش مي‌گفتي ماماني يه خانم غريبه مياد و من نمي‌خوام برم مهد.
خيلي عذابم مي‌دادي. وقتي چهره معصومت را مي‌ديدم كه چطور با التماس نگاهم مي‌كردي كه ماماني نمي‌خوام برم مهد، قلبم آتيش مي‌گرفت.
درسته خاله‌بيتا همش

ادامه مطلب  

دعا  

از پاتولوژی زنگ می زنند و می گن سرطانه. پدر بزرگ باید به زودی عمل بشه.
اینو دایی گفت. مامان نمی تونست حرف بزنه.
یواشکی زنگ می زنم به خاله. اونایی که می دونن مامان ف کیه. می گم خاله اینجوریه. صحبت می کنه خیلی. و تشکر می کنه که پیش از همه بهش یواشکی گفتم که آمادگیش رو داشته باشه. بیچاره از استرس زودی دلپیچه می گیره...
+ و من این وسط فقط می تونم دعا کنم...و بقیه رو آروم کنم.و حواسم باشه مشکل معدم اود نکنه. به خاله می گم شما خواهش می کنم فقط حواست به سلامتی خ

ادامه مطلب  

عجب  

- خوب دیگه برادر، خدارو شکر این بچه ات دختر شد. دیگه جنست جور شد. من خودمم دلم یه دختر میخواد. -----------------------------------------------------------------------------------------این ریز مکالمات همکار آقای میزکناریمه با تلفن اونوقت میگن خانما خاله زنکن!!!!!!!!!!!

ادامه مطلب  

سلامتی  

سلامتی دومادی ک شب حجله هرچی فشار داد خون نیومد...
سلامتی عروسی ک تو لباس عروسی بیوه شد...
سلامتی پسری که واسه اینکه به ناموس مردم تجاوز نکنه خودشو ارضا میکنه...
سلامتی دختری که ب خودش تجاوز میکنه ولی ب پسری اجازه نمیده عریانش کنه...
سلامتی اون ادمی که تو اوج حشری شدن به عشقش نگای بد نکرد...
سلامتی هرکی که هوسی شد ولی هوس باز نشد...
سلامتی همه جلقوزا

ادامه مطلب  

(74)  

خاله پری تموم نمیشه اوفففففف
دیشب خیلی خوب بود بخصوص برای منی که تازگیا آرتا باهام خوب شدهُ فقط میگه بیا ماشین بازی
باباش که زنگ خونه رو میزنه میره پشت در میگه بابایی خوشتلم بابای ناژم خوش اومدی
امروزم اومده بهم میگه خاله زهلا این شیه لو لبات ژدی؟ میگم رژ لبِ!
میگه مامانِ منم لوژِ لب داله! دودیقه بعد میگه مالِ مامانِ منُ ژدی؟
+وقتی یادِ کلاس زبان ازاین هفته میوفتم بغضم میگیره
+امروز مجید یهویی عکسایی که تو شهرِ ماگرفته بودُ برام فرستاد

ادامه مطلب  

سفر به کردستان  

سلام خدمت گل پسري ناناز مامان پسرم ما از فردا همراه باباجونيان و خاله معصومينا حرکت مي کنيم طرف کردستان اولين مسافرت دسته جمعي که شما تشريف داري آخه هميشه که ميرفتيم سفر فقط خودمون 3 تا بوديم ولي اينبار 12 نفري ميريم مطمئنم خيلي خوش مي گذره مخصوصاً که برسام و بهنودم هستند که تو باهاشون سرگرم بازي بشي ، تو و بهنود تقريباً خوب با هم کنار مياين . انشاء اله سفر خوبي و خوشي باشه . براي تعطيلات عيد فطر همه با هم رفتيم بهبهان و کلي گشتيم و شام رو با بچه

ادامه مطلب  

گل پسر مامان  

سلام به ناناز مامان
خوشکل مامان انقدر خوش زبان و شيرين شده که دلم مي خواد بخورمش بعضي وقتا انقدر محکم بغلت مي کنم که ميگي مامان منو کشتي دردم گرفت ولم کن انقدر بوسم نکن . چند روز پيش با خاله راضيه رفته بودي بيرون که خاله بهت ميگه باربد مواضب باش ماشين نزندت شما هم ميگي نه خاله اگر ماشين خواست منو بزنه فرار مي کنم وجودمو نجات ميدم ، الهي من قربون وجودت برم که اينفدر خوشکل حرف ميزني . عاشق کارتون باب اسفنجي هستي و کلي از حرفات رو از اون ياد مي گير

ادامه مطلب  

شب قدر  

میگن هرارزویی که امشب بکنیم براورده میشه ازاونجایی که حافظه من ضعیفه و خدا قوی پس او یادش میمونه من امشب چیا خواستم ازش و من یادم میره و شکرانه میمونه گردنم .امشب حاجاتمو مینویسم شاید یکی از بازدید کنندگان خدا بود 
خدایااااا بحق این شب عزیز سال دیگه این موقع محسن خونه دار بشه...یاسر بچه دار بشه ...دایی حسن به مراد دلش برسه..خدایا غم از دل خاله بردار ..دختر خاله رو خوشبخت کن..بابا رو سال دیگه هم مثل امسال قوی میخوام ازت..غم از دل مامانی بردار...مادر

ادامه مطلب  

پارک قدس رشت  

 
امروز من,آجی,مامان و بابا رفتیم پارک شهر
داخل پارک نمایشگاه بود کمی خرید کردیم
خیلی شولوغ شده بود
بعد کمی توی شهر دور زدیم
بعد رفتیم خونه ی مامان جونمون
عموم هم اونجا بود...
بعد از اونجا اومدیم خونه ی خاله
قراره شب اینجا بمونیم...الانم تو اینترنت خونه خاله هستیم داریم پست میذاریم

ادامه مطلب  

اولين غذا خوردن علي كوچولو  

امروز براي علي جونم سوپ درست كردم طبق سفارش خاله ريختم تو مخلوط كن و پوره اش كردم چقدر ريختش بد شده بود ولي خوشمزه شده بود خاله گفت نمك نريزم اگر نخورد يه كم بريزم ولي بدون نمك خيلي بدمزه بود ترسيدم بچه ام از غذا خوردن بدش بياد واسه همين از همون اول يه كم نمك زدم خيلي خوب هم ني ني خورد
يك هفته هم است كه كم كم تو روروك ميشينه و اهنگ هاشو گوش ميده اما در ارتفاع بالاگذاشتيمش كه فعلا راه نره چون گام برميداره 
الان سه مهمونيه كه نيني با لباس مردونه م

ادامه مطلب  

برای یکی یدونه ی خونمون!  

 
اسمش "مهدی یار" است، آنقدر لطیف و پاک است و سرشار از همه ی حس های خوبِ دنیا.. ندیده عاشقش شده ام! هر روز و هر شب عکس هایش را که نگاه میکنم از همین فاصله های دور قربان صدقه اش می روم بس که دوست داشتنی ست.. دلم می خواهد دست ببرم و موهای پرکلاغی پر پشتش را نوازش کنم.. صورت سفید و گردش عین خود ِ خودِ ماه است.. اغراق نیست اگر بگویم بعد از برادرم دومین پسری است که با همه ی وجود میخواهمش!
و هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که آدم یک روز چشم هایش را باز کند و بشو

ادامه مطلب  

تقدیم به خواهر زاده عزیزم حسام  

زیباترین تصویری که از خودم دیدم،تصویرم در سیاهی چشمان تو بود...
هیس!!!آرام بگیر من همه دنیا را ساکت می کنم تا آرامش تو بر هم نخورد...
 
 
 
سلام خاله عزیز دلم حسام خاله...الان که دارم برات مینویسم چهار پنج روز از تولدت گذشته ناز من .....به دنیا خوش اومدی خاله برات زندگی خوبی آرزو میکنم خوشکل خاله سعاتمند و خوشبخت باشی نفس من عزیز دل من ......بووووووووووووووووووسسسسس
دوستت دارم خاله جون یه دنیا دوستت دارم ،خاله حالا که تو اومدی من چه جوری برم دانشگاه ن

ادامه مطلب  

7  

خدا بیامرزد پدربزرگ و مادر بزرگم را.تا وقتی بودن بین نو هایشان فرق می گذاشتن.چه دختر و چه پسری.حالا خوب بود فقط یک عدد دایی جان داریم و سه خاله.بعد از چند سال دایی جان به فکر تقسیم ارث پدری افتاده.می خواهد خانه اش را ویلایی درست کند .از خواهرها خواسته به او واگذارش کنن که هم ارزان تر بخرد و هم  جای خانه پدری خانه بسازد.خواهر ها هم به حساب خواهری 20 میلیون به پسر دوساله اش کادو دادن و 20 میلیون کمتر به برادر فروختن.سهم هر خواهر از خانه پدری چیزی حول

ادامه مطلب  

خاله آزیتای عزیـــزم  

با تشکر از خانوم خواهر و آقای دوماد اینجا هم مجهز به نت اونم با چه سرعتی هستیــم.
الانم در حال گوش کردن آهنگ جدید سوگند، پایا و تهم هستم ...سوگنــــد چه لــــشِ... :دال
به شدت منتظرم این دو سه روز تموم شه برگردیم برم مسیو رو ببینم چون کلی چیز خوب منتظرمه.
خاله آزیتای عــزیــــــــزم (مامان مسیو) یه عالمه خوردنیای عالی برام جدا کرده و مسیو میگه نمیذاره هیچکی از شعاع 3 متریش رد شه، میگه همش مال سارای منه واز هر روشی هم استفاده کردیم یه ذره ناخونک بز

ادامه مطلب  

فکر نکن, قوی باش.  

چایی ِ تلخ می ریزم برای خودم و خرما کنارش می ذارم و به چیزی که می خوام فکر نمی کنم.
کارتون می بینم و سعی می کنم به چیزی که می خوام فکر نکنم.
مانتومُ می پوشم, شالم ُ سر کنم, کفشام ُ می پوشم, می رم خونه خاله, با خاله سلام احوال پرسی می کنم, با دختر خاله ها حرف می زنم, می گیم و می خندیم و بازم سعی می کنم به چیزی که می خوام فکر نکنم.
بر می گردم از اونجا, موزیک گوش می دم, کاکتوسام ُ نگاه می کنم, ته ِ دلم اما به چیزی که می خوام ُ نباید فکر کنم , سعی می کنم که فک

ادامه مطلب  

 

نزدیک یک ماه اومدم خونه مامانم اینا.
اون روز کنسل شد ولی سه چهار روز بعدش رفتم.
از اون روز هم اینقدر سرم شلوغ بوده نتونستم به اینجا سر بزنم. این نشون میده تنهای و بیکاری خونه خودم منو میاره اینجا.  
همسر خان یه هفته اومد اینجا بعد و برگشت. الانم تنهاست. فکر کنم یکم قدر بدونه بد نیست. 
یکم ترس دارم از زمانی که بر میگردم تو اون غربت. این همه وابستگی اینجا بعد اذیتم میکنه. مامانم هم همینطور. تنها میشه. خدا شکر فعلا خاله هام اومدن نزدیک مامانم فکر کنم

ادامه مطلب  

با نت خونه خاله اینا اومدم  

سلام امیییییییییرم
ببخشید حالم زیادی بده
یه جورایی ام که هیشکی نمیتونه بفهمه
نمیتونی بفهمی ...........
ولی بازم من هیچوقت فراموشت نمیکنم
الان دو روزه که اشکام بندنمیاد .....دلیلشم خودم میدونم ولی نمیتونم بگم
ببخشیـــــــــــــــــد
مواظب خودت باشیا

ادامه مطلب  

064  

سلام
عجیبه که این روزا فقط دلتنگم٬دلتنگیم فقط برا دختر عموم نیسبرا اون سه تا پسر عمه ی خل وچل هم هست!دیگ ب اونا ک نمیتونم زنگ بزنم هییییییییییی پاشید بیاید اینجا ببینمتون!واقعا این چ وضعشه اخه؟هنوز تموم نشده٬دلتنگ مشهدم اون گنبد طلای قشنگ!
دلتنگ بم روستای خاله اینه کنار باقچه٬دلتنگ خود خاله ام٬دلتنگ شیراز توو حیاط کنار حوض!از همه بیشتر دلتنگ بچگیام٬دلتنگ عزیزترین لحظه های زندگیمبار خداروشکر امروز بچه ها قرار گذاشتن پاشیم بریم همدیگرو بب

ادامه مطلب  

گودزیلا  

گودزیلای دهه هشتادی است دیگر
دختر مستاجرمان :/
- خاله مداد کشیدی؟
- نه خاله سرمه س...
- مگه چند سالته خاله جون؟
- هشت سالمه ولی دختر باید از هشت سالگی خودشو خوشگل کنه تا بیان بگیرنش دیگه...
- :|
من بودم هشت ساله فکرمیکردم تفاوت دختر و پسر تو روسری پوشیدن یا نپوشیدنشونه :|
+اصن یه وضی

ادامه مطلب  

#۴ تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟  

یک سری اتفاق‌ها یا پدیده‌هایی هست که موقعیت‌شان از کودکی برای آدم "در دوردست‌ها"ست. فکر می‌کنی هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت شامل حال تو نمی‌شوند. مثل همین قضیه‌ای که می‌گویند "تا اتفاق بد و مریضی و تصادف واسه خودتون نیفته فک می‌کنین فقط برای بقیه س، دور از جون البته. ". 
یکی از این اتفاق‌ها برای من این بود که جای اسم خودم، بچه‌ها "خاله" صدایم کنند. یعنی آخرین چیزی بود که انتظارش را داشتم. کلمه‌ی خیلی غریبی بود. فکر می‌کردم فقط مامان‌ها می‌توانند

ادامه مطلب  

اجازه!  

وقتی خاله میترا اومده خونتون :
-مامان من شب برم خونه خاله اینا ؟
- برو عزیزم ولی خاله رو اذیت نکن.
وقتی خاله متیرا  میره دستشویی :
-مامان مرسی که اجازه دادی !
- ور پریده باز جلو مهمون از من اجازه گرفتی؟ الان که میترا از دسشویی اومد میگی خاله من کار دارم نمیام !! نمیگی مامانم گفتا ( ور درحالی که نیشگون از توی رون پات میگیره صداشو میار پایین تر ) : یه بار دیگه جلو مهمون از من اجازه بگیری من میدونم و تو !!
 

ادامه مطلب  

یادته اون وختا...(خاندان حاجیها)  

یادته یه روز بهت گفتم بیا بریم خونه خاله ، گفتی باشه . میدونی چرا زود گفتی باشه ؟ چون که خونه خاله نزدیک بود و ما با هم پیاده تا اونجا رفتیم . اما امروزه روز نه دیگه از تو خبری هست و نه از خاله . چون که خاله رفته اون دور دورا و تو هم خونت اونطرف شهره . فقط می تونیم گاه گاهی به هم تلفن کنیم و یا ممکنه اتفاقی همو ببینیم و یا تو عروسی و یا عزا ممکنه همو ببینیم . آخه اونروزا تو هم حونتون با ما تو یه کوچه بود و هر روز همو می دیدیم . ولی حالا چی . بازم یادته یه

ادامه مطلب  

رفتن به بندر قبل از عید قربان  

سلام دخترم پریروز به بندر با پدرت رفتیم اونجا شام مامانبزرگ زرشک پلو پخنه بودن بابای بعد شام برگشت و ما موندیم خاله آیناز و عمو صفا هم اومدن تو پیشه آیتکین با بابابزرگ رفتی مادربزرگ کلی روحیه اش عوض شده و خوب راستی دیروز رفتیم نی نی خاله آی سن رو هم دیدیم یه پسر کوچولو که اسمش میکاییل هستش دو تا گوسفند بابابزرگ واسه قربونی گرفته

ادامه مطلب  

دعوت  

ديشب رفتيم خونه ما ما ن مر ض ي ه اجازه گرفتن براي هفته ي ديگه مهموني بدن
كه به ما مان هم گفتن همه رو دعوت بگيرن خونشون
اون هفته د و تا م و ش اومد خونمون كه خدا رو شكر يكيش رو فرداش سر حموم بود داداش م اومد كشت
يكيشي هم امروز صبح تو انباري بود تله گرفتش
كلا خيلي حس بدي نسبت به خونمون دارم خدايا خودت كمك كن كه زودتر فروش بره و ي آپارتمان خوب گيرمون بياد
28/6 هم با كلي از فاميل بابا و خاله م و خاله ش رفتيم با آرين خيلي خوش گذشت و قشنگ بود
بابا خيلي دلم ب

ادامه مطلب  

وای من... مجنون غمش با چاه می گوید...  

تا وقتی نرفته ای نرفته ای ولی به محضی که وارد آنجا شوی دیگر تمام...
"خاله اسمت چیه؟ تپل" "-برو نگاه بنداز ببین بابام اومده؟ اسمش بابا رضاست. -من که نمی شناسمش.-خب منم میام" " -منم کش می خوام. -آخه پسرا که کش نمی بندن" " خانوم اسمت چیه؟ محدثه ام خاله" " بغلم کن" " چرا هرچی صدات کردم نشنیدی؟" "اسمت حسینه خاله؟ چه اسم قشنگی- اسمش یوسفه" " من آب می خوام" " منم بلدم رو پات کله معلق بزنم" " مامان. منم گره بزنم" ...فراز، شهرام، امیرحسین ها، محمد طاها، تپل، سوگند، ساری

ادامه مطلب  

خدا را شکر  

سلام دوستام خوبین؟
ما هم خوبیم
آوینا خوابه، همسری هم همین جا تو سالن خوابش برده. منم رفتم یه دوش گرفتمو اومدم ظرفها را شستیدم و حالا اومدم اینجا.
خدا را شکر پدربزرگم به هوش اومدن. چیزی شبیه معجزه.مغز از کار افتاده بود و قلب با دستگاه کار می کرد که حتی دکترا پریروز گفته بودن به هر کی می خواین بگین بیان ببیننشون.خلاصه خیلی همه را ناامید کرده بودن. مامانو خاله ها و دایی ها هم همش بیمارستان بودن و چقدر بی تابی می کردن.اما خدا را شکر پریروز مامانو خا

ادامه مطلب  

29 فروردین تولد مهدیه شیر زبونم  

سلام عروسک قشنگ خاله نازگلکم خاله الهی فـــــــدات شه خاله ایی رو ببخش که  دیر اومدم دوستات رو واسه تولدت  خبر کردم خودت که دیدی خاله مریض بود همش لالا بود هزار ماشالله ببین چقد بزرگ شدی واسه خاله یه خانم ساله شدی مهدیه قشنگم ایشالله که همیشه زیر سایه پدر و مادر مهربونت باشی شیرزبون خاله اسماء تولدت مبارک  عکسی از تولد پارسال مهدیه و دوستش نازنین  عروسک شیر زبونم همیشه از اینجا تا آسمون  دوست دارم

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1