معرفی سبک رزمی کونگ فو توآ (کونگ فوی ایرانی) بخش اول  

یک هنر رزمی ایرانی که بر بدن و روان سالم‌تر تاکید می‌کند.این ورزش با بهره‌گیری از تجربهٔ استاد پروفسور ابراهیم میرزایی در زمینه‌های رشته‌های مختلف رزمی و جنگ‌های چریکی، در سال ۱۳۵۱ بنیان‌گزاری پس از گذراندن مراحل آزمایش در باشگاه سرباز (پهلوی سابق) فعالیت رسمی خود را با تاسیس دانشکده انشاء تن و روان در سال ۱۳۵٢ آغاز نموده است. کونگ‌فو توآ دارای هفت مایگاه (بخش) است که به غیر از مایگاه اول که به

ادامه مطلب  

علی کوچولو ....  

آخرین باری که اینکارو کردم 9 سالم بود ، مامانم برادرم رو باردار بود! دستمو گذاشتم رو شیکمش و پاهای کوچولوشو حس کردم ... اون بار آخرین بار بود تا دیشب که بعد سیزده سال دوباره تونستم لگدای یه نی نی رو حس کنم ... دستمو گذاشتم رو شیکم خاله م و دست و پاهای کوچولوی نی نی شو حس کردم ... دیشب خیلی حس خوبی داشتم ... لمس دست و پای اون بچه انگار لمس زندگی بود ... مادر شدن حس خییلییی قشنگیه ... خوش بحال خاله م :) 

ادامه مطلب  

93.08.01  

امروز صبح با مامانی رفتیم ازمایشگاه که مامانی آزمایش های اتاق عملش رو بده. خداییش ازمون 2 تا شیشه خون گرفتن. ولی بهمون یه کیک و یه ساندیس هم دادن.
آقاجون رو مامان پری و دایی کامی بردن تا تو چشمش امپول تزریق کنن چون میگه که داره تار میبینه! خدا رو شکر دکتر از تزریق راضی بوده حالا تا یک ماه دیگه معلوم میشه که آمپوله اثر کرده یا نه؟ وگرنه باید دوباره تزریق بشه
بابایی هم زنگ زد و از عمو کیوان خواهش کرد بیاد کمکش ببینن این تخت من درست میشه یا نه؟ که قر

ادامه مطلب  

مگذار درد دل کنم و درد سر شود  

ساعت 5 با محمد رفتیم خونه آقای ف . بعد از اون با زن دایی م رفتیم آقای انصاری مورد علاقه من . بعد اومدیم خونه دایی س و شام هایی که بهمون دادن دور هم خوردیم . من و ماما بودیم و زن دایی و دایی و 4 تا پسر دایی و خاله و شوهر خاله و یه پسر خاله . الان هم 5 دقیقه ست رسیدیم خونه. کلی با پسر دایی ها و دایی و پسر خاله حرف زدیم و کلی خندیدیم . از دانشگاه و هنرستان و امتحانا و سربازی و تقلب و جریمه و اینا .

ادامه مطلب  

در راه هوشیاری خود مست می رود  

قرار بود دیروز با مام و خاله ها برم اصفهان . نشد . بعد دیشب نصف شب خاله تکست زد که اگه ما فرداشب بخوایم بریم تو میای؟ منم گفتم آره . اما مامان نمی تونست بیاد .خلاصه چند دقیقه پیش بود که خاله تکست زد که بلیت به تعدادمون گیر نمیاد . کنسل شد . اینم نشد .
 مامان از ظهر رفته دکتر . اول با حسنا بودم . بعد سوره اینا . و الان تنهایم !
 40 روز واسه تغییر زمان مناسبی معمولا .

ادامه مطلب  

436  

دلم می طلبد ، نقاشی ،شعر،بچگی ،شب های محرم و دسته های عزاداری
،مراسم عزاداری عرب ها(چائینه )که با خاله می رفتیم ،چایی شیرین و ک َک،و خاله سال
هاست که این مراسم را شرکت نمی کند ،سال هاست عاشورا را به امام زاده سید حسن می
رود ،سال هاست از وقتی پسر خوانده هایش رفتند،از وقتی شوهرش فوت شد از وقتی شاید
ساکن آن شهر شد که خاکش را می گویند برای غریبه ها دامن گیر است دیگر محرم به یاد
ندارم این جا بوده باشد و این روزها که این جاست بستری و غمگین...پ ن: التماس

ادامه مطلب  

راستش را بخواهی...  

سلام بابا بزرگ...
حالت خوب است؟؟؟عزیز چطور؟؟؟
بابا بزرگ بعضی وقتها ک بچه ها از بابا بزرگهایشان (بابای مامانشان)می گویند من دلم می گیرد ک حتی تو را هم
ندیده ام!!!اما بابا بزرگ همیشه همان عکسی را ک توی البوم مامان است را نگاه می کنم...همان عکسی ک تو تویش مرتب و خیلی شیک زل زده ای ب لنز و انگار ک داری با آدم حرف می زنی...
بابا بزرگ گله بس...می خواهم بنویسم حال ما خوب است...ملالی نیست جز دوری شما...عزیز...و خاله و دایی...می دانی ک هیئت بر پاست...همه غصه دار حسین

ادامه مطلب  

خبر خوش  

بعضی وقتها به ضرب المثل ها و تکه کلام های قدیمی فکر می کنم و به این که چه طور به وجود آمده می اندیشم مثل خاله بازی. خاله بازی به نظر من از آنجا به وجود آمد که تفاوت سن خواهر و خواهرزاده آنقدر کم شد تا با هم، هم بازی شدند، مثل خواهر من و دخترم. در کودکی با هم بازی می کردند و در بزرگی با هم درس می خوانند. نمی دانم درست است یا نه، ولی خب حتما خاله با دیگر اقوام نزدیک فرق می کند. چون می گویند: اینجا خونه خاله نیست. خونه خاله چه طوری است؟ نمی دانم، چون خال

ادامه مطلب  

 

کلا با خدا قهرم
امروز دختر خاله م خیلی تلاش کرد نظرمو عوض کنه. ولی من کلا قهرم . دلم هم بدجوری گرفته از خدا و کاراش . کلا بی هیال خدا شدم که مبادا وقتایی که حواسم بهش هست مثل خلق خدا ازش توقع داشته باشم هوامو داشته باشه . زدم به در بی خیالی که لااقل ته دلم توقعی نداشته باشم ازش
الانم مثل اون موقعی که داشتم برای دختر خاله توضیح میدادم علت بریدن از خدا رو ، بغض کردم و اشک تو چشمام جمع شده ...
ریخت...

ادامه مطلب  

خریدن کاپشن و پالتو  

امروز به همراه خاله های مهربونت رفتیم و یک کاپشن خوشگل برای تو به همراه کیف باب اسفنجی که خیلی دوست داشتی و جایزه خاله ات بود به مناسبت کار خوبی که انجام داده بودی و یک پالتوی سایز بزرگ که من و نی نی توی شکمم دوتائی توی اون جا بشیم خریدیم
 

ادامه مطلب  

دنیای مجازی واقعی  

تو پارک نشسته بودم داشتم تو گوشی فیس بوکمو چک می‌کردم. یه پسر پنج شش ساله اومد گفت: «خاله یه آدامس می‌خری؟»
گفتم: «همرام پول کمه ولی میخای بشین کنارم، الان دوستم میاد می‌خرم.»گفت: «باشه» و نشست کنارم.بعد مدتی گفت: «خاله داری چیکار می‌کنی؟»گفتم: «تو فضای مجازی می‌گردم.»گفت: «اون دیگه چیه خاله؟»خواستم جوابی بدم که قابل درک یه بچه پنج شش ساله باشه. گفتم: «خاله، فضای مجازی جاییه که نمی‌تونی چیزی لمس کنی ولی تمام رویاهاتو اونجا می‌سازی!»گفت: «

ادامه مطلب  

بچه های خاله خدیجه  

سلام نفسم خوبی؟ایشا ا... که خوب باشی.امروز ساعت 5 صبح از خواب بیدار شدی گفتی گشنمه. چند تا لقمه نون عسل خوردی و بعد با عصبانیت گفتی که باید امروز حتما پیشت بمونم و دوباره گرفتی خوابیدی .من به فدای اون دل کوچیک تو عزیزم. امروز بچه های خاله خدیجه اومدن خونه خودمون چی به سر بدی خدامیدونه؟؟امیدوارم بهت خوش بگذره پسرگلم

ادامه مطلب  

یه روز تابستونی  

سلام عزیز دل مامان .خوبی گل پسرم ؟ تابستونه و امروز پنجم ماه دوم تابستونه خاله زینب(مربی مهدت) میاد تو خونه پیشت روزایی که پسرش محمد یوسف را میاره خوبی اما هر شب نزدیک خواب که می شه با حالت خیلی ناراحت 10 بار سوال می کن ی که خاله زینب فردا محمد یوسف را میاره؟ و منم می گم آره پسرم میاره و تو باز تکرار می کنی تا اینکه مجبور می شم دعوات کنم . فردا آخرین روز ماه رمضونه .ماه رمضون خیلی خیلی سختی بود. دلم گرفته پسرم

ادامه مطلب  

خاله پر چونه ها  

خاله پرچونه ها سلام امیدوارم از حرف زدن زیاد خسته نشده باشید .من امروز اسم خاله پرچونه های کلاس رو می نویسم تا مامانای خوبتون تو خونه فرصت بیشتری برای حرف زدن به شما بدن ، که سر کلاس همه ی حرفا تون و نیارید.ای وای کجا گذاشتم اسم این خاله پرچونه های کلاس رو ؟ همین جا تو کیفم بود که !!!وای هر چی می گردم پیداش نمی کنم !!! عجب !!!! فکر کنم با رون امروز خیسش کرده !!!شاید هم فرشته ها خواستند تا یک فرصت دیگه بهتون بدن که آبروتون پیش مامان و بابا نره !!!دخترای ع

ادامه مطلب  

حس نوشت 44: خاله کوچولو ...  

بارها و بار ها مى نشستم و فكر مى كردم كه "اگر" دخترك خاله شوداگر خبرش را بهش بدهندچه بنويسم؟كه حسش چه شكلى ست؟حسِ اميدوارى هاى بزرگ بزرگ!!و حالا.... حسِ اين لحظات، وصف ناپذير است ..انرژىِ هر دقيقه و ثانيه ات كه باشدلبخندِ هر غمت كه باشد!اميدِ روز شمارى هاى معكوسى ديگر :)واااى خدا جان ...اين اولينم براى اوست:بسم ا.. كوچك كوچك خوابيده اىزندگى را در من، كوچك كوچك تزريق مى كنىمبداءِ اين شروع.. تويى!قلبِ توست كه روز به روز تپش هايش جان مى گيرند و جان مى

ادامه مطلب  

یه شعد برای دختر خاله ی خوبم مهستی  

ببخشید دیگه شعر نوشتن یاد ندارم:
                     دوست دارم مهستی
                                             که خیلی خوب هستی
                     دختر خاله ی گل من
                                               مثل دوست گل من
                       تو خیلی مهربونی
                                                توی دلم میمونی
                       دوست دارم فراوون
                                               ایشاالله بمونی برامون
 
ببخشید اگه بد شد 

ادامه مطلب  

 

پنج شنبه با کلی مشقت و سختی پاشدم از بس ک خسته میشم روزای تعطیلی خواب خیلی میچسبه یهو دیدم مامان داد میزنه زهرااااا پاشو مگه باشگاه نداری همسنای تو الان ن تنها پانشدن بلکه دارن کلی کار انجام میدن یهو داد زد حداقل پاشو بزار اجیات بیان اتاق درس بخونن پاااشوووو
جیغ زدم اههههه باشه.....خوابالو خوابالو پاشدمو دیدم وای ساعت یازدهه منکه ساعت یک باشگاه دارم هول هول صبحونه خوردم دوییدم حموم اومدم بلافاصله ناهار خوردمو دوییدم اتاق تا حاضر شم سه ساعت

ادامه مطلب  

سفر  

سلام ...روز دوشنبه با بابا و مامان و آذین رفتیم مسافرت دورزه ... حس خوبی داشتم بعدا زمدتها با خانواده رفتیم، بودن آذینم تو سفر نقطه طلاییش بود خیلی خوش گذشت خونه خاله، دختر خاله و عمه...هزاران بار خداجونم رو برای تک تک لحظات زندگیم شکر میکنم شکررررررررررررررررررررررررر

ادامه مطلب  

مادرها و دختر ها....عروسی خاله لیلا...  

همیشه عمیق ترین و متفکرانه ترین جمله هاش را قبل از خواب میگه. جمعه شب گفت مامان، مامانی چرا گریه کرد؟ گفتم خب چون خاله لیلا از خونه شون رفت و جاش برای مامانی خیلی خالیه...گفت مامان من خیلی ناراحت ام. گفتم چون خاله لیلا رفته خونه ی خودش؟! گفت نه...چون مامانی گریه کرد! گفتم خب مامان ها وقتی دخترهاشون ازدواج می کنن و از خونه شون میرن یه کم ناراحت میشن که دخترشون دیگه مثل قبل پیش شون نیست...مثلا اگه تو هم یه روز ازدواج کنی و بخوای از خونه دی ما بری من خی

ادامه مطلب  

پیرترین زن روستای کلاگرسرا  

                                                    به گفته ی اهالی روستا پیرترین زن روستای ما کسی نیست مگر خانم صغری اکبرنتاج معروف به صغری خاله که درشناسنامه متولدپنجم دیماه 1298میباشدکه سن واقعی او رابیشترازاینها بیان میکنند.اودارای دوفرزند ازهمسراولش(مرحوم ببوگل اصغرنژاد)و5فرزندازهمسردومش(مرحوم عباس نصراله زاده)ودارای چندین نوه ونتیجه ونبیره میباشد.برای خاله صغری سلامتی وعمر طولانی راآرزومندیم.

ادامه مطلب  

مستندی از درمه کلا  

خاله فیروزه به همراه همسر و دو فرزندش در روستای درمه کلا آمل زندگی می کند. او معتقد است خانم ها نباید وقت خود را به بطالت تلف کنند. درنتیجه با نگهداری از گاو، اردک و غاز در حیاط منزلش و فروش محصولات لبنی حاصل از شیر گاوها کمک خرج همسرش می باشد. خاله فیروزه از زندگی در روستا لذت می برد و هیچگاه از آن خسته نمی شود.​درادامه مطلب چند عکس ببینید.

ادامه مطلب  

بگا رفتم.......  

فردا 3 تا از عمه هام و شوهر عمه هام میاد :|سه شنبه خاله و پسر خاله هام و بچشون که فقط بلده عر بزنه بعد اونوقت تمااااااام امتحانای ماهانه ی من همین هفتست!!خیلی قشـــــــــــــنگ ریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــده شد به تایم درس خوندنم!!

ادامه مطلب  

93/7/20  

امروز وقتی مهسا داشت عکسای گوشیشو نشونم میداد رسید به عکس دختر خاله ُ پسر خالش...
بعد یهو گفت 2 شنبه سارینا که همون دختر خالش میشه تولد گرفته ُ من نمیرم.
میگم چـــــــــــــــرا؟؟؟
میگه قهرم!!!!!!!
همینجوری موندم...آخه مگه آدم با دختر خالش قهر میکنــــــه؟
دیگه هیچی نگفتم...
تو راه برگشت تو مترو داشتم به حرفش فک میکردم...من خودم رابطم با دختر خاله هام جوره جوره...
اصلا تو مخیله م نمیگنجه بخوام باهاشون قهر کنم
مگه نه اینکه دختر خاله یجورایی مثل خواهر

ادامه مطلب  

امروز ...  

امروز اولین کلاس خصوصی ام تشکیل شد ...
هی به دختر خاله می گفتم بیا کلاسارو شروع کنیم ،  امروز و فردا میکرد ... امروز زنگ زدم به خاله و گفتم میخام کلاسهارو شروع  کنم اما دختر خاله تنبلی می کنه فردا نمره کم اورد نگی تقصیر منه و بی خیالی کردم ... خاله گفت ارهههههههههههه امروز شروع کن ! 
خلاصه رفتم که فیزیک درس بدم ، قرارمون فیزیک و ریاضی و شیمی و عربی بود ، چون از زبان خیلی بدم میاد و هیچ وقت زبانم خوب نبوده گفتم زبان رو درس نمیدم ... 
دخترخاله گفت فردا

ادامه مطلب  

لیست تلفن دختر و پسرهای ایرونی  

ليست تلفن يك دخترماميپاپياميرامير ۲… امير عشقم ۳امير ۴آبجيعباسعباس ۱… عباس عشقم ۲عباس ۳خاله مهتابسعيدسعيد عشقم ۱سعيد عشقم ۲سعيد عشقم ۳سعيد ۴خاله پريساعليعلي ۱علي ۲علي عشقم ۳علي ۴ليست تلفن يك پسربابامامانخواهرمحسنداييعمهسحر عشقمجواد قليوناصغر كبابخاله ۱خاله ۲خاله

ادامه مطلب  

بازگشت به خونه ! :)  

دو روزی هست که سفر تقریبا طولانی مون تو اصفهان به پایان رسید و با کلی خاطره ی خوش بهن خونه برگشتیم ! :)
چند روزی رو برای خارج شدن از فضای مسافرت به خودم استراحت دادم تا بعد چند روز با یه برنامه ریزی مناسب خوندن برای کنکور رو آغاز کنم ! :)
اگه بشه یکی دو روزی رو مهمون خونه ی خاله ام می شم و از تجربه های دوختر خاله پسر خاله ی دوقلوام تو این زمینه استفاده می کنم ! :)
*کارنامه ام رو هم گرفتم البته از نوع موقتش ! نمراتم همه قابل پیش بینی و طبق تصور خودم بود !

ادامه مطلب  

بچه دار شدن خاله پرستو !!!  

- جوجه: خاله؟ تو بچه داری؟- خاله: آررره، همه شماها بچه های من هستید دیگه!- جوجه: نه، اینطوری نه! مثل مامان که منو داره.تو هم اینجوری بچه داری؟- خاله: خب، نه.- جوجه: می دونی چرا؟ چون عروسی نکردی؛ اگر مثل مامان و بابا عروسی کنی تو هم بچه دار می شی!!!- خاله: *** یک هفته بعد ***- جوجه: خاله؟ هنوز بچه دار نشدی؟!- خاله: نه خاله، هنوز بچه دار نشدم- جوجه: یعنی هنوز ازدواج نکردی؟! - خاله:

ادامه مطلب  

پسر خاله  

پسرخاله : اون پوست شکلاتارو بده به من. شهاب حسینی : پوست شکلات میخوای واسه چی؟؟ پسرخاله : یه پیرزنه هست پاهاش درد میکنه فقیرم هست. شهاب حسینی : خب؟ پسرخاله : بعضی وقتا میرم بهش کمک میکنم خونشو تمیز میکنم و بعضی کارای دیگه... شهاب حسینی : اهان.....بعدش؟؟ پسرخاله : "هیچی،همیشه بهم میگه بردار از اون شکلاتا بخور منم چون کلا چند تا دونه شکلات داره نمیخورم!! واسه اینکه ناراحت نشه ، این پوست شکلاتا رو بهش نشون میدم

ادامه مطلب  

12آبان  

محرم هم امد..دیگه مث قبل نیست.دیگه شور و ذوق اونموقع رو ندارم و دلیلشو نمیدونم ..از هشت روز قبل اومدم پیش مادر بزرگ اینا ..و هدی رو ندیدم..عارف یع بار وقتی اومده بود پیش علی دیدمو بابا رو هم همینطور ..از یه ور دوست دارم برم خونه ولی بیشتر دوست دارم بمونم پیش دایی اینا ..تا هرروز خونه ی خاله و دایی و مادر بزرگ چتر شم خخ.البته دیروز یعنی یکشنبه وقتی از مدرسه برگشتم خاله و بچه هاش هم از اصفهان رسیدن..بعد یع روز تقریبا پر ماجرا.دعوا و منت کشی ..شوخی و خنده

ادامه مطلب  

نامه ی هلن به دایی و خاله  

 
 
سلام خاله مهربون و بی وفا
سلام دایی عزیز وبد تر ار خاله جونم
دلم براتون تنگ شده
خیلی زیاد  چرا شما نیستید چرا باید فقط تعریف شمارو بشنوم
چرا مهربونی ها رو از من دریغ کردید
کار بدی کردم
اشتباه بابا و مامان رو به پای من نوشتید
یا بقول مامان بزرگ ترو خشک رو با هم دارید میسوزنید
با این حال من شمارو دوست دارم
دوستتون دارم

ادامه مطلب  

ی روز تعطیل...  

امروز جیگمل خاله رو بردم هیآت عزاداری ببینه کلی راه رفتیم که امیر خبر داد کجایی منم فرناز بیارم...ازونجا رفتیم پارک اما جیگمل خاله که کلی خسمه شده بود و امیرو هم نمیشناخت... وقتی امیر خواست رو تاپ بذارتش چنان گریه ای سر داد که از خجالت آب شدم اونجا پیش امیر... این بود خاطره یک روز تعطیل من

ادامه مطلب  

خشکی شانس...  

سلام...امشب قرار بود بیایم خونه شما...آجیم بلندم کرد ک بلندشو حاضرشو بریم خونه خاله زهرا...گفتم باشه رفتی سلام مارو هم برسون...گف بخدا میخایم بریم...بلند شدم و حاضرشدم...کلی هم شاد...
مامانم زنگ زد ب خاله خدیج که الان میایم اونجا بعدش بریم خونه زهرا... منم کلی خوشحال شدم و تو دلم غوغایی به پا بود ک نگووو...گفتم آخ جوووون...بازم الی رو میبینم
اما خالت گف الان آقاموسی بیاد میریم خونه مامانم...
منم گفتم ای توروح این شانس...
من برم دوباره بخوابم...
راستی شما ت

ادامه مطلب  

خاله شادونه  

الان داشتم جواب تمرین پردازش تصویر را به عنوان خاک بر سرم می ریختم که یک گوشم رفت سمت خاله شادونه از بچه فسقلی می پرسه شما دوتا که شبیه هم هستید دو قلویید ؟
بچه : نــــــــــــــه! شیربه شیره ایم 
سه ثانیه فکر کردم بعد فهمیدم چی گفته 

ادامه مطلب  

زارت به پارک هایمان ، تر به پارک رفتنمان  

من بچه ها را خیلی دوست دارم. البته جدیدا ها وگرنه تا چندسال پیش طی یک عملیات خود چُس پنداری که ایییش بچه ها چین دیگه! از تک تکشان نفرت عجیبی داشتم وحتی مورد پیش امد که "مگه بابات و کشتم ؟!” اما الان طی یک عملیات عکس خود چس پندارانه دوستشان دارم. اصلا زندگی بدون شیرینی این بچه ها هم مگر میشود ؟ ها ؟ فکرش را کن یک گوگول تپل مپ...هعی هعی اصلا اصل مطلب این نبود! میخواستم بگویم پسر خاله پنج ساله و پسر دایی سه ساله ام را بردم پارک ، حالا بگذریم از پدری که

ادامه مطلب  

 

مامان تا ديروز به عزيزجوون نگفته بود كه جراحي كردم. از ديروز باهامون قهر بود، جوابمون رو نمي داد. خاله مي گفت وختي بش گفتم كه پرستو مماخشو عمل كرده كل شب حالش بد شده و نتونسته بخوابه. صب زنگ زده مامان، به خاله گفته گوشي رو بده عزيزجون. اول كه گوشي رو نمي گرفت. بعد هم كلي يخ جواب داده، دو كلوم حرف نزده بغضش تركيده، كه عزيز دلم رفته عمل بعد به من نگفتي تو؟ گريه كرده هق هق طور. گوشي رو گرفتم، بين گريه هاش مي گه پريسا تو نوه ي من نيستيا، تو جوون مني. تو

ادامه مطلب  

 

رفتم سمت میز  سهیل داشت با تلفن صحبت میکرد همزمان که من اومدم  بلند شد رفت که میزو حساب کنه منم که نشستم دیدم صفحه گوشیم روشنه باز اییییییین به گوشی من دست زد  صد بار گفتم به گوشی من دست ن ز ن ..منو که رسوند بدون هیچ حرفی پیاده شدم دره ماشینو همچین محکم کوبیدم که نگو.کلیدو تو در چرخوندم.خدارو شکر مامان رفته بود خونه خاله(همون مامان سهیل)وگرنه باید بابت دیر کردنم هزار تا سوال پس می دادم.البته تا اسم سهیلو بیارم خیالش راحت میشه چون بهش اعتماد دار

ادامه مطلب  

کمکم کنید  

لطفا کمکم کنید
چند وقت پیش داشتم تو خیابون راه می رفتم دختر خاله ام رو با یک پسر هم سن خودش دیدم.
تا حالا پسر رو جائی ندیده بودم و می دونستم که دختره خاله ام هم ازدواج نکرده ، چندروزی با خودم کلنجار رفتم تا بالاخره تسمیم گرفتم قضیه رو با مادرم در میان بگذارم .
مادرم از این زنهای مقدس معاب است و به خانواده اش هم خیلی احترام می گذاره نه تنها هرچیزی رو نمیشه بهش گفت بلکه در مورد خانواده اش هم خیلی با احتیاط باید صحبت کنی. باید سر صحبت رو باز می کردم

ادامه مطلب  

 

بی بیم مردخدا بیامرزتشاقا ما هم نشسته بودیم تو خونش حالا سوم و هفتمش بود همه هم بودن خاله ها یه طرف، شوهر خاله ها یه طرف ،پسر خاله ها دخی خاله ها یه دایی تخص هم داریم ادد صاف اومد نشت بغل دس ماگفتم حسین خودتو آماده کن الانه که ای عباس(داییم) اوضای ال دربیاره آقا گفتیم خدا به خیر بگذرونه الانو حالا همه گریه، زاریای دایی ما تلوزیونه روشن کرد رسیور هم روشن کرد گفتم شاید میخاد بزنه pmc دیدم نه داره میگرده دنبال نوحه و چمیدونم از ای آخوندا چشمش تو من

ادامه مطلب  

 

يك بام و دو هوا ي فرهنگي
علاوه بر تفاوتهاي اقليمي و آب و هوايي در فرهنگ هم شاهد تفاوتها  و سليقه هايي هستيم كه بايد پرسيد چرا يك بام و دو هوا هنوز رايج است .موضوع از اين قرار است كه بمناسبت بر گزاري نمايشگاهي تحت عنوان كودك در بندرعباس بهانه ای شد تا خاله شادونه مجري  برنامه كودك صدا و سيما هم مهمان اين نمايشگاه باشد .در و ديوار شهر پر شد از پوستر خاله شادونه . تا خلايق نظاره كننده و راهي نمايشگاه شوند . اما كمتر از 24 ساعت به ناگه صورت خاله شادون

ادامه مطلب  

عروسی خاله هلیا  

جمعه 24 مردادماه 1392عروسی خاله هلیا بود .خیلی اذیت کردی البته بامن کاری نداشتی فقط کارای خطرناک میکردی با بچه ها کلی بدو بدو واز این طبقه به اون طبقه می رفتی گوشت تنه منو آب میکردی .جالبه که خاله هلیارو تو لباس عروس نشناخته بودی خوشحال بودم که شاید برقصی واز پیش من تکون نخوری ولی اصلا این طور نبود اولش از مهنیا دختر مهدیه خوشت اومده بود اینم عکس تو ونازنین ومهنیا وآدرینا در عروسی خاله

 
 
 
 

ادامه مطلب  

وسایل داماد بردن  

سه شنبه 21مردادماه 1393 شب باید رخت ولباس دامادو میبردیم .من وشما که از یکشنبه هرروز باهم می اومدیم سرکار وحسابی شیطنت میکردی .انقدر باتو خسته میشدم که نا رفتن نداشتم به بابا مهدی گفتم گفت نرو امکان داره عرشیا اذیتت کنه وشرق تهران خیلی ترافیکه خود بابامهدی نمی تونست بیاد چون کارش شروع شده خلاصه به خاطر خاله هلیا بامامی وخاله پتاب راه افتادیم به سمت شرق تهران سرراه رفتیم سرویس مبل خاله رو تحویل بگیریم ودیررسیدیم خونه خاله هلیا.رفتیم اونجا تا ح

ادامه مطلب  

گوشیم  

امروز گوشیم گم شده بودزنگ زدم ب خطم ببینم کجاسخالم جواب دادگفتم خاله گوشیم گم شده بود خواسم ببینم کجاس :|خالم گفت :خاک تو سرت ک گوشی ب اون نازی رو نتونسی دو روز نگه داری !!!حالا چی کار میکنی ؟بازم میخوای بری نمونه اش رو بخری ؟من : خاله جون اونی که الان تو دستته چیه ؟خالم : کنترل تلوزیونِ . چطور مگه ؟ :/

ادامه مطلب  

خاله خرسه ترین خرسه دنیا  

عاشورا ی امسال تموم شد
خواهرات هم اومدن
در تمام مدتی  که من مشغول پذیرایی از خواهرات بودم
تو کجا بودی؟
بیرون
خاله خرسه منودوس داره ولی خوب مدل خاله خرسه ی
شب اولی که خواهرات میخواستن بیان..حالم خوب نبود
نشسته بودی کنارم برای لحظاتی کوتاه
گفتم برو به کارات برس
گفتی:من تو رو تو این حال ول کنم برم....
راهیت کردم بری
وقتی خواهرات اومدن من همون آدم بودم نمیفهمیدی حالم بده
تو تمام وقتایی که مهمون داشتیم 
من هرروزبه ضرب و زور کدیئن خودمو سر پا نگه داش

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1