آخرین اخبار سایت

آمدم  

سلام علیکم!
خیلی وقته نه اینجا و نه هیچ جای دیگه ای ننوشتم! بی سابقه س... سنگین شدم. یادم باشه رو اولین ترازو وزنمو ببینم. حرفای دلم مثه آلاسکای دوران بچگی مون بسته و نم پس نمیده! آخ یادش بخیر! خاله م چه یخمک و آلاسکاهای خوشمزه ای درست میکرد... روزی 5-6 تا به دندون میکشیدم! فکرشو که میکنم دندونام درد میکنه... اون موقع ها خوراکی هاشم ناب بود. بستی قیفی 25 تومنی و پفک نمکی 10 تومنی و آلو خشک 10 تومنی و یخمک رایگان خاله و... گذشت! 
بازم تابستون و گرما و پشه و کو

ادامه مطلب  

 

همیشه نمی توان زد به بی خیالی و گفت : تنها آمَده اَم ؛ تنها می روم .... یک وقت هایی ،شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای .... کَم می آوری .......... دل وامانده اَم یک نَفَر را می خواهد...... 4صب رسیدم خونه .. سادگی کردم تو ترمینال .. بعدا برام بد میشه .. حس تعریف کردن ندارم .. سادگی ها نه خطا ! خطایی نکردم .. + نمیذارن ادم خستگیش و در کنه .. زنگیدن فردا بیا گزینش .. فقط میخوان ببینند تو این مدت تغییر کردی و یه کتاب هم معرفی میکنند تا مشغول شی .. بخدااا خستــــــــــــــــ

ادامه مطلب  

چه زشت شدی!  

چند سال پیش عروسی یکی از اقوام دعوت شدیم .
اون زمان ما تازه یکسال بود که مدرک آرایشگریمونو گرفته بودیم
مادر عروس اصرار داشت دخترشو صبح روزی که قرار بود لباس سفید بپوشه
(اینا قبل از لباس سفید پوشیدن لباس محلی تنشون می کنن ) ما ( من و پ )
درستش کنیم .
وقتی عروسو حاضر کردیم مادر عروس راضی بود و مدام تکرار می کرد که:
وای عروس چقدر قشنگه !
دختر خاله مادر عروس هم شب همون روز توسط یکی از اقوام عروس خودشو
چنان با بزک دوزکی غلیظ آراسته بود که  بیشتر شبیه

ادامه مطلب  

خاله  

خاله افسر رفته خونه خاله اعظم.از قضا خاله اکرم هم رفته اونجا! فردا دادگاه مهدی هست.معصوم زنگ زده و با گریه گفته تو منو بدبخت کردی مهدی...مهدی به خاله اکرم گفته من می رم داداگاه هول میشم.تو فردا تو دادگاه با من بیا.
من دلم شور می زنه.خدا می دونه چقدر توی اعتکاف برای معصوم گریه کردم.فقط به یاد اون بودم و براش دعا کردم.خدا همه مشکلات رو ختم به خیر کنه.آمین
لعنت به خانواده ی بابام!

ادامه مطلب  

هشتم.  

امروز محرابی اس داد کتاب حلمی رو میخواست. گفتم اونورا گیر نمیاد. دوم امتحان داره. نسرین زنگ زد بهش گفتم. این دختره مثل همیشه انسان دوستیش گل کرد کلی به اینو اون زنگ زد منو هم جوگیر کرد تا شب دنبال این بودم کتابو هرجور شده بهش برسونم. آخرشم موفق نشدم. خدا کنه یه طوری گیر آورده باشه.
چرا وقت امتحانا اینجوره؟ همیشه از فوتبال بدم میومد حتی 5 دقیقه نمیتونستم بشینم پای تلویزیون فوتبال ببینم. الان که امتحان دارم همش این جام جهانی لعنتی رو نگاه می کنم.

ادامه مطلب  

همه ی خاله های من  

اندر وقایع اتفاقیه 
مادرم خاله ی پیری داشت ، خدا اموات شمارو هم رحمت کند
حرف هایی می زد که حقش بود طلا کوب شود
اصلا خاله جان یک پا فیلسوف بودن در زمان خود
که خوب استعدادش به چشم نیامده بود و خاله باقی مانده بود طفلک معصوم
خاله نازی حدود نود سال عمر کرد
کلا خانواده ی مادر من عمرشان چون شب یلداست
خوش شیک مجلسی پر زرق و برق و به یادماندنی
مثلا نازی و پری حدود نود سال عمر کردند و گلی که خواهرشان است و مادربزرگ من
به لطف خدا هشتادوهشت سال دارد
اصولا

ادامه مطلب  

ماه رمضون...  

تا سه روز اول جراحیم حالم فوق العاده بد بود...
صبح عمل عمه و عمو پیشم بودن بهم قرص دادن تا یه کم بی حال بشم،منم که کلا خوابم برد
و با ویلچر بردن اتاق عمل..
خوف اتاق گرفتتم شروع کردم گریه کردن دکترم شروع کرد به دست زدن گفت همه باید برقصید
تا حال این دختر خوب شه!مردای گنده گنده شروع کردن به رقصیدن همین که من خندیدم
اومدن بالای سرم!یکی سرمو ماساژ داد یکی دستامو،بد بهم داروی بی هوشی زدن،دیگه
هیچی حالیم نشد تا آوردنم ریکاوری،اونجا فقط فهمیدم دارم داد

ادامه مطلب  

سيزده  

هم اكنون نصف شبه و من مشغول خوندن اون سه ساعتايى ام ك قولشو ب مامان داده بودم.
ديروز خونه خاله بودم و دو ى پى.ام از خاب پاشدم
ب خاطر اينك تا شيش داشتيم با محدثه زررررر ميزديم.
(نرگس و خاله زود تر از ما خابيدن...)
محدثه نصفه شبى اينطورى ميكرد.ميگف زهرا يادته بچه بودم ب من ميگفتى يه پيرزنى رو ميبينى...؟
انقده ترسيدم...بهش گفتم خفه شه و بقيه شو فردا بگه...!
كه ديگ يادم رف بپرسم:)
بعد از بيدار شدن رفتيم محدثه رو گذاشتيم كلاس و خاله, من و نرگس رو برد امام زاد

ادامه مطلب  

خواستگار  

امروز دختر خاله مامانبزرگم (مامان بابام) زنگ زده خونشون مامانبزرگم هم اونو خیلی دوس داره اونم همین طور هر روز حداقل نیم ساعت میحرفن خب میگفتم امروز که داشتن میحرفیدن .... اینم متن قسمتی از حرفاشون(نوه منو دیدی منظورم محمد رضاست ماشالله برا خودش مردی شده19سالشه دیگه وقت اردوجشه (البته بگما این خانوم دختر خاله هم دختر جوون میکیره حدود 15 و 16 ساله هم دختر جوون میده خودشم یه عالمه پولدارن ینی میلیاردر)فک میکردم خوب میشد اگه یه قرار بزاریم بیایم بر

ادامه مطلب  

روز زن  

*دیروز مولودی خونه ی خاله و شبش که خیلیامون موندیم خونه خاله و چلو خورشت و کادوی آقایون که یکی یکی رو میشد و خریدن دو تا روسری ...یکی رنگی پنگی با زمینه ی کرم واسه من یکی مشکی ساده واسه مامان....*ولی خب من خعلی اهل روسری نیستم  اما خب  همین که فکرم بود کافیه.*الانم خیلی سرخوش دارم فیلم میبینم و مواد لوبیا پلو رو گذاشتم بیرون  تا یکی دو ساعت دیگه آمادش کنم

ادامه مطلب  

 

 
        سلام دوستان عزيزمممممممم...م اومدممممممم...باكلي خبر... خوبين؟ خوشين؟ سلامتين؟
  چخبرا؟.............دلم براي همتون تنگ شده خيليييييييييييييييي........ ازهمه اونايي كه تونبودنم تنهام  نذاشتن خيليييييي ممنونم...بوووسسسسسسسسس
راستيييييييييييييييييييي من خاله شدم........خيلييي خوشحالم خيلي توي آپ بعدي عكس جيگر
خاله روميذارم...

ادامه مطلب  

تولدت مبارك  

غزل جان عزيز مامان تولدت مبارك 03/03/1393
نمي دونم چرا بلاگفا اينطوري شده هيچ چيزي براي تغيير نوشتن وجود نداره . خب بگم از تولد غزل خانم
قبلا تو پست هاي قبلي گفته بودم كه بابايي غزل از گرفتن تولد و دردسر براي ديگران درست كردن شديداَ
مخالفه . خودم هم فكر كردم با اين وضعيت اقتصادي و شيب ملايمش چه جوري به كسي زنگ بزنم و كه مامان
جون و دايي ميثم اينا پيش قدم شدند و گفتند ما خودمان شب تولد غزل مي آييم .
تبريك هاي زيادي هم گفته شد . از جمله زير :‌
خاله فري

ادامه مطلب  

خواستگار کوچولوی من2  

لطفا اول پست قبلی را بخوانید علیرضا خاله صفری را دوست داشت. همانطور که همهی بچه ها ... همه ی ۹۶ نفرشان دوست داشتند.صبح ها وقتی خاله صفری می آمد ... همه می دویدند به طرفشبه علیرضا سهمی برابر یک نود وششم  نصیبش میشد و او همه ی سهم  خاله صفری را می خواستبا خودش برای به دست آوردن این همه ی سهم  نقشه کشید و چون با هوش بود این راه به نظرش رسیدوقتی گفت : تو لباس عروس بپوشی و اینجا بشینی و.....گفتم : بعدش چی ؟خندید و چیزی نگفت چون بعدی برای علیرضا متصور نبود د

ادامه مطلب  

خواستگار کوچولوی من  

چند روزی مدام می آمد و از درز در اتاق هی نگاهم میکرداحساس کرده بودم حرفی داردتا اینکه یک روز....اون : خاله صفریمن: جون خاله صفریاون البته با خجالت و ادا و .....: می خوام یه پیشنهاد بهتون بدممن: چه پیشنهادی ؟اون : میشه من  وشما با هم عروسی کنیممن:  یعنی چی علیرضا با هم عروسی کنیم؟اون : یعنی شما لباس عروس بپوشی و خوشگل بشی و اینجا بشینی(اشاره به صندلی دفتر) . منم کت و شلوار بپوشم و کنارت بشینم اینجا (شاره به صندلی کناری اش)من:  خب فعلا شما روی اون صندلی ب

ادامه مطلب  

جلسه جشن پایان دوره ابتدایی  

نرگسم گفت که مامان یک شنبه ساعت 11:30 توی مدرسه جلسه هست برای اینکه میخوان برام جشن پایان دوره ابتدایی بگیرن حتما باید بیای . منم گفتم معلومه که میام عزیزم. روز جمعه اسباب کشی کردیم به خونه جدید و منم شنبه و یک شنبه رو مرخصی گرفتم به خاطر اسباب کشی و خیالم راحت بود که چون مرخصی هستم می تونم سرساعت برم برای جلسه ی مدرسه.درگیر کارهای خونه شده بودم و زمان از دستم رفته بود. ساعت 2 بود که دخترم از خونه ی خاله اش زنگ زد که مامان پس چرا نیومدی؟ گفتم کجا؟ گ

ادامه مطلب  

537.کباب میکنم قربتا" الی الله ...  

مامان و عمه و یه خانم پیر ِ فامیل (که مامان بزرگش نیست و ما بهش میگیم شکوفه خاله – هشتاد و پنج سالشه)،جمعه صبح از مکه برگشتن.
از اول ازدواج چهل ساله ی عمه اینا، این دفعه ی اولی بود که عمه تنهایی برای مدت طولانی میرفت جایی ... دل ِ شوهر عمه ی ارتشی ام خیلی تابلو براش تنگ شده بود ... وقتی براشون آش پشت پا پخت و مارو دعوت کرد خونشون، گفتم عمو دفعه ی اولیه که عمه میره، خیلی دلت تنگ شده ها، از آشپزخونه گفت: اولین و آخرین باره ! :))) اونم بخاطر ِ مامانت رفت، چ

ادامه مطلب  

ماكياول زنده است، دو تا هم هست  

مامان دوقلوها پشت ماشين نشسته و اونا كه تا به حال رانندگي مادرشان را نديده بودند، وحشتزده كه : مامان تو بلد نيستي رانندگي كني ،پاشو بابا بشينه
مادرشان گفته كه : خب من بايد رانندگي ياد بگيرم كه وقتي بابا نبود شماهارو ببرم خونه خاله عزيزي
دوقلوها فورا و بدون مكث گفتند: مامان تو خيلي قشنگ رانندگي مي كني ، كي بريم خونه خاله عزيزي؟

ادامه مطلب  

همه چی آرومه  

سلام خوبین ؟من که عالیم امروز دلم خواست الکی آپ کنم راستی ماه رمضون مبارک خدارو شکر کنکورم هم تموم شد منم راحت شدم و با وبگردی عذاب وجدان نمیگیرم .دیروز رفتم خونه خالم یه دفعه خاله جونم شروع کرد شعر خوندن برامن (دوسسستت دارم من بیچاره)منم بعد از دوروز هنوز دروضعیت روده بری قرار دارم آخه خاله ی گلم متولد 48 هستش با5 تابچه آهنگ های محسن یگانه رو هم حفظه من فداش بشم خلاصه بعد از ناراحتیام حالا میتونم بگم همه چی آرومه ...من چقدرخوشحالم خدا شکرت

ادامه مطلب  

 

یره‌مێردێ چووه‌ قوتابخانه‌ی گوندێ
له‌ ‌حه‌وشه‌که‌دا راوه‌ستا
ده‌وره‌یان لێدا مامۆستا
ها خاله‌ گیان !
چیت گه‌ره‌که‌ ها خاله‌ گیان ؟
پیره‌مێردێ به‌سته‌ زمان
که‌ لاواز ببو وه‌ک گۆچان
وتی توخوا مامۆستا گیان
فێرم ناکه‌ی چۆن بنووسم کوردستان ؟
وه ر گرتن له وبلاگی هیوا سنه

ادامه مطلب  

 

عشق مامان در حال حاضر تنها آرزوم اینه که خاله شکوفه  بعد مشکل و مصیبتی که براشون پیش اومد روحیه شو شادتر از قبل  نو کنه  تو که میدونی خاله شکوفه خیلی خیلی عزیز منه  عاشقشم ؛حاضر  نیستم  واسه هیچی ناراحتیشو ببینم تو هم واسش دعا کن مامانی

ادامه مطلب  

تعطیلات عید93  

سلام زندگیم عمرم وجودم چندوقت بود سیستمم مشکل داشت ُنشد واست پیام بذارم دختر خوشگل من عید  امسال خیلی بهمون خوش گذشت خاله عاطی اومده بود بعدشم واسه تعطیلات ی هفته ای رفتیم تهران با خاله عاطی و دایی امیداینا خیلی خوب بود جز اینکه چشمای اول حسین بعد زن دایی و مبین ی حساسیت عجیب غریب می زد که ورم  میکرد و شدیدا قرمز شد خدارو شکر الان خوب شدنشما هم که حسابی بهت خوش گذشت تازگیا همش میگی منو مهد بذارین خیلی جالبه  مگه نه از من که باشه استعفا میدم

ادامه مطلب  

 

سلااام جیگر جووونا...امروز پا شدم حسامو راهی مدرسه کردم و با اینکه گشنه ام بود دوباره پریدم رو تخت!! اگه گفتین چرا؟؟؟خب واسه اینکه وقت تلف کنمو دیرتر برم سراغ صبونه!! باز اگه گفتین چرا؟؟؟ خب واسه الویه ایی که توو یخچال بود!! دیشب تا خود صبح خواب ساندویچ الویه میدیم. نون باگت و سبزی خوردن ..اووووووففففففف!!! خلاصه
ساعت 10 دیدم مامان خانومی زنگید که میاد خونمون. جای دم کردمو منتظر
مامان موندم. بعدش صبونه اوردم گفت اصلا میل نداره و فقط یه کافی میکس


ادامه مطلب  

5 ماهگی دختر کوچولوم  

عزیز مادر الان چند روزیه که بعضی وقتا سعی میکنی غلطیدن رو شروع کنی حتی یه بار از تو بغل خاله زهرا(دوست مامان مهشید)غلط زدیو میخواستی بیفتی که خاله دوباره بغلت کرد اونروز باورم نمیشد دخترکم خودش شیطونی کرده و میخواسته بغلطه راستش فکر کردم خاله زهرا سهل انگاری کردهخوب چیکار کنم مادر بودن همینه دیگه.

دااااللللللی........
 
 
 
 

ادامه مطلب  

4ماهگی آیسان  

عزیزکم تو روز به روز زیبانتر میشی ومن هرروز بیشتر عاشقت میشم.الان چند روزیه که باهم میریم پیش خاله اکرم تاخیاطی یاد بگیرم وبتونم واسه دختر خوشگلم لباسای خوشگل بدوزم.
اینم چندتا عکس از 4ماهگیت.
         
ماهان(متولی باشی)آیسان بغل دایی محسن       اتاق ماهکم،خاله زهراوخاله زهره هم بودن
              
وااااااااااااااااااااااای چه دختر تپل ونازی عاشقشم.بوس بوس
 
آخی عزیزم چه ناز خوابیده،هییییس نفس مامان خوابه همه هییییس!
         قربونه دس

ادامه مطلب  

براستی آیا زمین گرد است؟  

اصلن نمی دانم فرق این روزها با بقیه ی روزها چیست که من اینقدر منتظرم! وقتی همه چیز دارد مثل قبل پیش می رود!! پارسال حوالی همین روزها آقای موج برایم نوشت که دایی شده، حالا یکی دو ماه اینطرف و آنطرفش را یادم نمی آید، اما حال و هوای همین روزها را داشت و ماه رمضان داشت نزدیک می شد، این روزها هم من برای اولین بار در زندگی ام با جوجه ای روبرو شده ام که قرار است من را خاله صدا بزند طی چند ماه آینده که حرف زدن را یاد گرفت...به طرز عجیبی دلم برایش قنج می رود

ادامه مطلب  

اندر احوالات سجاده مارک دار!  

جاتون سبز وخرم،
دیشب هدیه تولدم رو از خاله بزرگم گرفتم.خیلی حس خوبی بهم داد!
واقعا ازش انتظار نداشتم.آخه تو خونواده ما اصلا رسم تولد گرفتن خیلی جا نیفتاده!
فقط در حد یه دور همی تو خونه مامان بزرگ و کیک خوردن،البته برای بچه های کوچیک همه کادو می گیرن.
وقتی داشتیم از خونه مامان جونم در میومدیم،خاله م یهو یه کیسه صورتی بهم داد:
- اینو بگیر، بعدش بده مامانت!حرف نباشه!
دوسش دارما!محبتاشم معلمیه...انگار من هنوز شاگردشم :)
منم هاج و واج،فکر کردم هر چی ه

ادامه مطلب  

خاله بازی  

کتاب خاله بازی هم تموم شد.یه بخشایی خیلی هم خوب و دلچسب بود ولی آخرش و اصلا دوست نداشتم.در هر صورت مهم نفس خوندنه.الانم دارم پس از تاریکی از هاروکی موراکامی رو می خونم.امروز بهار و بردم زبان و برگشتنی رفت پایین بازی و منم اومدم تو اتاق و یه نعلبکی ماست محلی هم که ف کوچیکه دیروز خریده بود رو برداشتم و رفتم تو اتاق و دراز کشیدم رو مبل و مشغول خوندن شدم انقدر جذب کتاب شده بودم که یهو پریدم از جام و فکر کردم باید می رفتم دنبال بهار.دیدید یه وقتا وقتی

ادامه مطلب  

چايي خانم  

ديشب آرين كوچولوبعد از افطار اومد خونه مون . آلبوم عكسي دستش گرفته بود كه از نوزاديش تا همين الان كه 5 سالشه  رو نشون مي داد و ازوقتي از سركار اومده بودم مي خواسته بياد و اونا رو به من نشون بده .
عروسك هاي انگشتيش رو هم آورد. گفتم بيا باهاشون يه قصه بسازيم . اسم مادربزرگ رو گذاشت مامان ثمر،‌اسم يكي از دخترها گلي ، اسم آقاي قصه ليوان ،‌ اسم يكي ديگه از دخترها چايي خانم ! قرارشد پسرقصه و پدرش بيان خواستگاري دخترقصه كه با مادربزرگ و مادرش زندگي مي

ادامه مطلب  

خاله احساسیه ماداریم؟  

ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻧﺦ ﺩﻧﺪﻭﻥ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡﭘﺴﺮﺧﺎﻟﻢ ﮐﻪ ۵ ﺳﺎﻟﺸﻪ ﮔﯿﺮ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﭼﯿﮑﺎر ﻣﯿﮑﻨﯽ؟ﻣﻨﻢ ﻫﺮﭼﯽ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮕﻔﺘﻢ ﺣﺎﻟﯿﺶ ﻧﻤﯿﺸﺪﯾﺪﻓﻪ ﺧﺎﻟﻢ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﺎﻣﺎﻥ ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺭﻩ ﭘﯽ ﭘﯽ ﻫﺎﯼ ﻻﯼ ﺩﻧﺪﻭﻧﺸﻮ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺭﻩ!ﺍﻭﻧﻢ ﮔفت اَه اَه  !  ﻭ ﺭﻓﺖ ﭘﯽ ﺑﺎﺯﯾﺶ :|
 

ادامه مطلب  

از طرف خاله جونی مریم برای امیر مهدی جون  

سلام عزیزکم،این خاله جونی که داره واست یادداشت میذاره ازصمیم قلب عاشقته.
دوست دارم واست قشنگترین احساسات رو به خرج بدم وبهت بگم که ازتموم دنیابیشتد دوست دارم .اینم دل نوشته های خاله جونی واسه امیر عسل عزیزم:
جیگری :خوشبختی رنگین کمان لبخند توست که.....
باهرترنم باران شکل می گیرد.فقط خوشحال باش.من اشک آسمان رادر می آورم.
همه می گویند چشمانش رنگارنگ است ،امامن می گویم عسلی است.نه برای رنگش،برای اینکه شیرین ترین لحظاتم درچشمان او خلاصه شده است...

ادامه مطلب  

اونی های دابل اسی.............  

تا حال اونی های دابل اسی دیده بودین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خواهر بووووووووووووووووووق های بنده خسته نباشین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خخخخخخخخخخخخخخخخخخ ببینم چه قدر ازشون خوشتون میاد؟؟
بگما یه دفع شماره ندینا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ما دو تا دوختر خاله می رویم خونه خاله...........
بای بای@@@@@@@@@@@@@@@@@
دابل اس اماده برای دور همی!!!!!!!!!!11
 
 

ادامه مطلب  

خاله میشوم  

فقط یک روز تا خاله شدن بنده و دختر خاله شدن پرنیان کوچولو مونده و ما کم مانده ذوق مرگ شویم از شوق دیدن خواهر زاده ی عزیز تر از جان
خواهر گرام ما قرار بود اواخر بهمن نی نیش دنیا بود که بخاطر وزن کم بچه و خونرسانی ضعیف از بند ناف به بچه دکترش گفته باید سریعتر عمل بشه و حالا ما قراره یه دختره کوچول موچولو رو بغل کنیم حس خیلی خوبیه واسه اولین بار خاله شدنمن همیشه آدم خیلی ریلکسی بودم و درشرایط سخت مثل امتحانات و کنکور و ...بجای اینکه استرس داشته باشم

ادامه مطلب  

نی نی  

امروز مامان زنگید گفت نی نی نداری؟ گفتم نه! گفت خواب دیدم!! گفتم مگه نمی دونی من رحِم ندارم!! (این یه تیکه بین من و خانواده ام است که یعنی ما بچه نمی خوایم!!!) بعد گفت فاطمه نی نی داره!!
وای خدا! من دوباره خاله می شم! نی نی مون دو ماهشه!
خیلی خوشحالم

ادامه مطلب  

آخه چرا خودمون رو بیبینیم فقط.......؟  

این داستان رو یکی از دوستان تعریف کرد:
یه روز تو پارک نشسته بودم داشتم تو گوشی فیس بوکمو چک می کردم یه پسر 5-6 ساله اومد گفت خاله یه ادامس می خری؟گفتم همرام پول خورد ندارم ولی می خوای بشین کنارم الان دوستم میاد می خرم. گفت باشه. نشست بعد مدتی گفت:خاله داری چه کار می کنی گفتم تو فضای مجازی می گردم گفت اون دیگه چیه خاله؟خواستم جوابی بدم که قابل درک یه بچه 5-6 ساله باشه گفتم خاله فضای مجازی یه جاییه که نمی تونی چیزی رو لمس کنی اما تمام رویاهاتو اونجا م

ادامه مطلب  

جاست خاله عاطفـــــــ  

خاله عاطفه خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خوشحال شدم
نمیدونستم به وبم سر میزنی..
خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی خیلی دلم براتون تنگ شده
حالا که بروبچ کنکوریای هم ما و هم شما کنکورشونو دادن دیگه،
بهونه بی بهونه
دست صدف اینا رو هم بگیرین بیاین مشهد
مشهد ماه رمضون نیستا حالا ازمن گفتن بود... :D
از طرف من فواد و حسین و گاز بگیر
به آقای حقیقتم سلام ویژه برسون..
 
 

ادامه مطلب  

سفر به مشهد...5تیر تا 8تیر  

عزیزمی نفسمی مامان جون
با مامانی و خاله افسانه و خاله مریم پنج تایی رفته بودیم مشهد.
رفتیم زیارت.الماس شرق.سرزمین عجایب.سرزمین موجهای آبی....
کلی خوش گذشت
باقطار رفتیم کلی کیف کردی
از لبه پله ها سر میخوردی میومدی پایین میگفتی انقدر مشهدو دوست دارم...
برات شورت خریدم.کلی ذوق میکردی.هی نشونم میدادی میگفتی مامان خیلی قشنگه دستت درد نکنه.
بعدم گفتی عکس بندازن ازم پیرهنتو زدی بالا
اومدیم خونه میگی مامان شورتمو یواش بشور خراب نشه
عاشقتم
 

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1