پسربایدغیرتی
باشه...!
پسربایدقیافش مردونه
باشه...!
بایدطرفش احساس بی پناهی وناامنی
نکنه...!
تازشم یهوبی هواماچت
کنه...!
بعدش توبایدبازوشوگازبگیری
تاکبودبشه،
تادخترای دیگه نشان حاکم بزرگ
وببینن ومتفرق بشن...!
آستیناشوتاآرنج
تابزنه...!
وقتی کسی بهت تیکه
انداخت،
بره خواهرمادر یارو رو یکی
کنه...!
وقتی یهویی توخیابون،
باساپورتومانتوتنگ وآرایش
زیادببینتت،
بااقتدارپرتت کنه
توماشین،
برسونتت دم درخونتون،
گوشیتم ازت بگیره
وبگه:
هرنیم ساعت یه ب

ادامه مطلب  

23  

سلام به دوست جونی هادیشب خاله زنگ زد بهمون گفت امشب سفره حاجی دعوت شدیم تو تالار خواهرزاده زن داییم فکر نمیکردیم دعوتمون کنه امروز خیلی کار داشتم باید درس میخوندم دوش میگرفتم واسه امشب اماده میشدم یه تحقیق واسه فردا داشتم استاد گفته بود حتی موضوعش پیدا نکردیم تا عصرموضوع و مظالبو پیداکردم یه سربه فیس بوک زدم دیگه وقت نشد دوش بگیرم دیرشده بود خاله اینا هم زنگزدن گفتن بیایید سراغمون همه باهم بریم رفتیم سراغشون جاتون خالی توماشین یه بارون ق

ادامه مطلب  

عروس تعریفی...  

سلام به همه دوستان
میخوام امروز از یه دست گل به آب دادن براتون تعریف کنم.
فکرشو کنید سه شنبه خونه مادرشوهر مهمون باشید و تو یه جمع فامیل که همه نشستن و دوباره عدم مهارت رانندگی خانمها موضوع داغ بحث اقایون شده ،همسرتون دائم از مهارت رانندگی شما حرف بزنه و تایید کنه که شما یه راننده خوب و عالی هستید و حرفهای اقایون در مورد رانندگی خانمها قبول نداشته باشه.شماها صد در صد قند تو دلتون اب میشه و کلی ذوق میکنید که به به همسرجان داره ازتون تعریف میکن

ادامه مطلب  

مرررررررررررررررد  

مردباس وقتی عصبی میشه کمربندشو دربیاره بندازه دوره کمرزنشو بگه بوس یا گاز؟؟؟؟مرد باس وقتی از خواب پا میشه داد بزنه بگه عیــــــــــــــــــــــــــــال ماچ صبگاهی من کو؟مردباس همه ی تلاششوبکنه که توماشین موقع دنده عوض کردندست زنشو ول نکنه . . مرد باس وقتی زنش داره رانندگی میکنه..............از مرگ نترسه یـــــــه پـــســــر بــــایــــد اونـــقــــدر مــــــرد باشــــه...کـــــه وقــتـــی زنــــگـــ مـــیزنــــه به عــشقـــشدخــــتـــ

ادامه مطلب  

درادامه..  

دلنوشته نازنین به محمد
محمدناراحت شد و می خواست همون شب هرطورکه شده ازدلم در آره..
منم قهری بدی دارم..
لجبازم وزودآشتی نمی کنم..
امااگراومرادرآغوش می کشید..
آشتی می کردم..متاسفانه نمی شد.
.همه بودند..امکانش نبود..ومن سلب آرامش شده بودم..
مجبوربودم باهاش آشتی کنم..ازعاقبت کارقهرمی ترسیدم
محمدقهری بدی داشت..
داغ میکرد..حالش بد می شد..
ب خاطرهمین آشتی کردم..
اماهنوزناراحت بودم..فردای آنروز برگشتیم..
سیدصادق منزل کاک هیوا یک شب ماندیم وبعد..
توی راه ب

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1